قرارمان این نبود...

قرارمان این نبود!

هزاران سال هنگام طلوع خورشید خروس میخواند، حال مشغول خفه کردن زنگ ساعتهایمان هستیم... قرارمان این نبود!
قرنها با نسیم باد میرقصیدیم و با لبخند خورشید زندگی میکردیم، اکنون پایبند یک مانیتور شده ایم... قرارمان این نبود!
سالها عطر یاس و نرگس مستمان می کرد، امروز اسیر ادکلن هایی هستیم که با طبییعت بیگانه اند... قرارمان این نبود!
کوچ نشین بودیم و زمین خانه مان بود، امروز پیش فروش اقساط یک چاردیواری سیمانی شدیم، ... قرارمان این نبود!
برای دیدن یک دوست هزاران فرسنگ را می پیمودیم، حال تمام دوستی ها در لایک خلاصه شده... قرارمان این نبود!
قرن های آزادی و رهایی را قدر ندانستیم و امروز تمام قناری ها و مرغ عشق ها را زندانی کردیم... قرارمان این نبود!
شمردن ستاره ها کار هر شبمان بود، اکنون سردردهای مرموز شبانه و بیخوابی رهایمان نمی کند... قرارمان این نبود!
هر روز نقل و نبات و شیر و عسل را مزه مزه می کردیم، حالا ژلوفن و ژلوفن و ژلوفن و ژلوفن... قرارمان این نبود!
سالها طبیعت را لمس کردیم و درختان رازدارمان بودند، امروز اما با زبان اره برقی فریاد میزنیم... قرارمان این نبود!
لالایی مادر قرنها یگانه ترانه ی خوابیدنمان بود، این شبها هنزفری و پلیر با ما سخن می گویند... قرارمان این نبود!
موهایمان را در باد رها می کردیم و می دویدیم، حجاب اجباری و چادر و چارقد روزگارمان شده... قرارمان این نبود!
سالها باران که میبارید عاشق میشدیم، زیر باران میرفتیم... امروز چتر فروش ها معرکه دارند... قرارمان این نبود!
قرن ها زمین را شخم زدیم، سهممان عطر خوش شالیزار بود، حالا روزگار کودشیمیایی است... قرارمان این نبود! 
بوسیدن، بوییدن و لمس نوع بشر دلخوشیمان بود، اکنون اخبار جنگ و انفجار روزمرگیمان شده... قرارمان این نبود!
آب و آتش و باد و خاک عنصر وجودمان بود، حالا دروغ و دروغ و دروغ و دروغ دنیایمان شده... قرارمان این نبود!
بیایید قراری تازه کنیم قبل از آنکه کارمان به فرار بکشد...
علی صمدی/ مرداد 92

بهمن

اگر کسی را دیدید که نیمه شب راه خیابان را گرفته می رود، اما نمی داند کجا...
اگر کسی را دیدید که با بارش باران احساساتش هم خیس می شود...
اگر کسی را دیدید که هر شب، سه ساعت طول میکشه که خوابش ببره...
اگر کسی را دیدید که هر جا نوشته ورود ممنوع وارد می شود...
اگر کسی را دیدید که عاشق ممنونه هاست و او سیب را به حوا داده...
اگر کسی را دیدید که به کوه زده و دوست دارد در غار زندگی کند...
اگر کسی را دیدید که هر روز به شما سلام می کند اما نمیشناسیدش...
اگر کسی را دیدید که تاریخ و ساعت تمام قرارهای عاشقانه اش را حفظ است...
اگر کسی را دیدید که درس خوانده تا همینجور یک مدرکی هم داشته باشد...
اگر کسی را دیدید که دیوانه است و دارد سرش را به در و دیوار می زند...
اگر کسی را دیدید که با مشت به جان خودش افتاده و خودزنی می کند...
اگر کسی را دیدید که دوست دارد برای پیاده روی و قدم زدن به قبرستان برود...
اگر کسی را دیدید که دوست دارد ساعتی زیر دوش آب سرد بایستد و پلک نزند...
اگر کسی را دیدید که دوست دارد همه چیز را تغییر دهد تا دنیا در صلح باشد...
اگر کسی را دیدید که با شنیدن بعضی ترانه ها هق هق گریه می کند...
اگر او را دیدید بدانید "متولد بهمن" است... یک دیوانه به تمام معنا

یلدا...

سه سپیدی و سیاهی تا سیاهی یلدا باقیست و یلدا نزدیک است... تنها زاده می شویم و تنها می میریم... اما من اجتماع را دوست دارم... من شلوغی را دوست دارم... من همهمه را دوست دارم... من هنوز هم عاشق آن خانه قدیمی بابابزرگ خدابیامرزم هستم که از حیاط بزرگش تا به اندرونی خانه میرسیدیم میلرزیدیم و وارد می شدیم... من از این همه عمودی شدن شهرها متنفرم... من از این ساختمانها بیزارم... یک وجب از آن خانه قدیمی را می خواهم. من اهل آنجا هستم. من آنجا بزرگ شدم. من آن فرشهای دستباف کلفت را با همه سفت و سخت بودنشان و اینکه زانوهایم درد میگرفت را هنوز دوستتر از مبل و کاناپه دوست دارم... دلم برای صدای ناهنجار بابابزرگم تنگ شد که گاهی می خواند و انگار سرود سالها زیستن را ناله می کرد... انگار صدایش هنوز هم در گوشم می پیچد گاهی... صدایی که صداقت داشت... خودش بود... باند و اکو و آمپی نداشتم. هندوانه اش با بابام بود... کل شیراز را می گشتیم و بزرگترین هندونه شتری را پیدا می کردیم... ما که نمی تونستمی تکونش بدیم حتا... بعدها که بزرگتر شدیم یلدا رنگ دیگری پیدا کرد... همه نبودند... بعضی ها نمی آمدند... بابابزرگم که مرد... یلدا آن سال همه به یادش بودند... حالا یلدا در طبقه دوم پیش مامان بزرگم همه جمع اند... من چهار سال است یلدا نداشته ام... یلدا فیلم می دیدم با دوستانم... امسال یلدا متاهل هستم... سه روز دیگر یلدا است و دلم به طولانی یلدا برای بابابزرگم تنگ شده....

دلم براي خودم تنگ شده...

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود... و امشب يكي از همان شبهاست... دلم مي خواهد خودم را پرتاب كنم درون خودم... با خودم خلوت كنم... به صداي خودم گوش كنم... دلم مي خواهد از درخت خودم بالا بروم... از خودم ميوه بچينم و به خودم تعارف كنم... دلم مي خواهد من باشم و يك آينه... يك آينه... نه اينكه موهايم را ژل بزنم و اصلاح كنم... يك آينه كه با من صحبت كند و از خودم بگويد... فقط و فقط من باشم و خودم در يك سيالي بي انتها... با خودم خلوت كنم... اينها كه گفتم يعني آرامش...

دست ها...

دست هايي كه ياري مي رسانند مقــدس تر از دست هايي هستند كه دانه هاي تسبيح را مي گردانند