تبليغاتX
جوان ایرانی
امیرحسین را آزاد کنید
هنوز دانش آموز بودیم...اما دل خوش کرده بودیم که یک روز دانشجو می شویم... به دانشگاه می رویم و برداشتمان از دانشگاه همان دانشگاه پشت اسکناس 50 تومانی بود... گفتیم به دانشگاه می رویم و برای جامعه افتخار می آفرینم... همان چیزهایی که معلم دبستانمان یادمان داده بود... ما هم مثل خیلی ها نتوانستیم زمان را سرکوب کنیم... زمان یقه ما را هم گرفت... تا به خودمان امدیم دیدیم 20 را تمام کردیم و سر کلاس درس یک دانشکده کوچک در خیابان عباس آباد تهران نشستیم و داریم ارکان و عناصر خبر را هجی می کنیم...
روزهای اول... ترم اول و دوم گذشت... چقدر خوب بود... همان چیزهایی که در ذهن داشتیم رو رقم زدیم... نشریه راه انداختیم... بحث سیاسی و اجتماعی... با فرید صادقی به خاطر خاتمی و احمدی نژاد از صبح تو سر هم می زدیم تا شب... سر کلاسها همه استادها رو وارد بحث می کردیم و نظرشون رو میشنیدم... درس می خوندیم... تقلب می کردیم... استادها رو می پیچوندیم... سلف رو به هم می ریختیم... چقدر رفیق پیدا کردیم که سرشون به تنشون می ارزید و کلی چیز ازشون یادگرفتیم... تمام این روزهای خوب و تمام این خاطرات شیرین مثل زهر مار تلخ شد... انگار خواب می دیدیم... دوست دارم دوباره بخوابم و همون خواب ها رو ببینم... دوست دارم خواب امیرحسین شمشادی رو ببینم که الان ۱۵ شب نتونسته توی بند ۲۰۹ اوین یه شب با آرامش بخوابه... از شب تا صبح کابوس می بینه... هی چشم پر اشک مادرش می آد جلو چشمش که با بغض می گفت: جگرگوشه ام رو نبرید... امیرحسینم رو کجا می برید؟... مگه جرمش چیه؟ آخه مگه خاتمی رو دوست داشتن و توی ستاد میرحسین کار کردن جرم هست...؟ لااقل اگه جرمی داره بگید تا من هم بدونم؟
وای بر شما که واسه انسانیت آبرو نذاشتید... لابد مادر امیرحسین شب تا صبح گریه کرده و از سر سجاده بلند نشده...

خون ایران...
سرم پر از صداست ...، ضمیر ناخوداگاهم پر از شعار و ناسزاست، ذهنم پر از اسم دربندشدگان است، امیرحسین شمشادی، محمد قوچانی، مهسا امرآبادی و ده ها روزنامه نگار و همکار دیگر... از جلو چشمم هی عکس رد میشود... عکس ضربات باطومی که به تن مردم می خورد... به سر مردم... به ناموس مردم... نه "مردم" نه ... به تن من میخورد، به سر من، به ناموس من، به مردم من، به هویت وطن من... عکسهایی که می بینم این روزها قرمز اند... همه بوی خون می دهند... این خون مردم نیست... خون جوانان تهران و شیراز و تبریز و اصفهان نیست... این خون ندا و ندا و نداها نیست... این خون ایران من است... این خونهایی که از تن جوانان وطنم ریختند... خونی است که از رگهای ایران ۷ هزار ساله ام ریخته شد... اما نمی دانند خون فکر را نمی توانند بریزند... نمی دانند روزی امیرآباد لاله زار می شود... نمی دانند از جای قطرات اشک مادر امیرحسین هزاران نرگس مست می روید روزی... شاید هرگز با عطر نرگس مست نشده اند... شاید هرگز سرخی لاله را ندیده اند... سرخی را فقط در خون دیده اند... و نرگس را هرگز از دستان کودکی گل فروش که غم نان دارد، نخریده اند...

شعبان بی مخ، تاریخ تو را فراموش می کند...
آی.... شعبان بی مخ کجایی؟؟؟؟؟؟ تاریخ ایران دیگر تو را نمی شناسد... هیچ مورخی و هیچ دانشجوی تاریخی و هیچ ایرانی ای از این به بعد دیگر تو را نمی شناسد... اینجا پر از شعبان بی مخ است... یکی از شعبان ها جلو چشمم با چوب مادری را زد... طوری زد که بچه اش به جوی آب افتاد... تو هم اینگونه می زدی...؟ زنی که مادر است را می زدی؟ زنی که بچه دارد را؟ تاریخ تو را فراموش می کند...

هنوز میرحسین را دوست داریم...
اگر دوستش ندشتیم از همان روز اول به اسم کوچک صدایش نمی کردیم... لابد او با ما و ما با او صمیمی بودیم که با نام کوچک صدایش می کردیم... مثل سید... سید محمد خاتمی که خطابش می کنیم سید... و او همچنان سید خندان ماست... هنوز هم میرحسین و سید را دوست داریم... هنوز هم اصلاحات را دوست داریم... هرچند که ترور کرده باشندش... هنوز هم ما فرزندان ایران زهرا رهنورد را دوست داریم... هنوز هم دانشجوها آرزویشان این است که لااقل ۲ واحد را سر کلاس درس استاد رهنورد بگذرانند... هنوز هم هستیم... نه از آن جنس "ما هستیم"ی که احمق ها تبلیغ می کنند و احمق تر ها روی دیوار می نویسند... نه... ما از اصلاحات آمده ایم و با اصلاحات می مانیم... و به ما نه برچسب اپوزوسیون می چسبد و نه انگ منافق و محارب و معاند... ما همونیم که می تونیم پشت بوم آفتاب و با قطره آب پاشی کنیم... ما رو دست کم نگیر...

قرن ما قرنی چنین بود... 
داریوش خان اقبالی درباره قرن خودتون خوندی که چنین بود و چنان بود و زندان بود و میله بود... قرن ما رو چی می گی؟! به خاطر یه انتخابات ۱۵ روز اینترنت و موبایل و اس ام اس و ماهواره و گاهی برق قطع بشه و چندتا کشته بده و هزاران نفر دستگیر بشن و روزنامه ها توقیف بشن و سایت ها فیلتر و روزنامه نگارا بازداشت و دانشگاه ها به خاک و خون کشیده بشه و مردم که تا روز قبلش ملت همیشه در صحنه و انقلابی بودن... از فردای انتخابات به خس و خاشاک تبدیل بشن و ... تازه اینها که گفتم واسه یه قرن نبود... واسه یه دهه هم نبود... واسه یه سال و یه ماه هم نبود... واسه ۲۰ روز بود... توی قرن ما به مجموع اینها می گن دموکراسی...


به مناسبت ۱۴ تیر ... روز قلم
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، وديعه مريم پاک من است ، صليب مقدس من است . در وفای او اسير قيصر نمی شوم ، زر خريد يهود نميشوم ، تسـليم فريسيان نميشوم ، بگذار بر قامت بلند و راستين و اسـتوار قلبم به صليبم کشند ، به چهار ميخم کوبند ، تا او که از استوانه حياتم بوده است ، صليب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببيند که به نامجويی بر قلبم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامـجويی بر سفره گوشت حلال توتم ننشسته ام ، تا زور بداند تا زر بداند ، تزوير بداند که امانت خدا را فرعونيان نمی توانند از من گرفت ، وديعه عشق را قارونيان نمی توانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمی توانند از من ربود .هر کسی را ، هر قبيله ای را توتمی است ، توتم من توتم قبيله من قلم است . قلم زبان خداست ، قلم امانت آدم است ، قلم وديــــــعه عشق است ، هر کسی را توتمی است ، و قلم توتم ماست .قلم توتم من است قلم توتم ماست به قلم سـوگند به خون سياهي كه از حلقومش مي چكد سوگند به رشحه خوني كه از زبانش مي تراود سوگند به ضجه هاي دردي كه از ســــــــينه اش برمي آيد سوگند: كه توتم مقدسم را نمي فروشم. به دست زورش تسليم نمي كنم به كيــسه زرش نمي بخشم.به سر انگشت تزويرش نمي سپارم دســتم را قلم مي كنم و قلمم را از دست نمي گذارم،چشمهايم را كور مي كنم، گوشـــهايم را كر مي كنم، پاهايم را مي شكنم، انگشتانم را بند بند مي برم، سينه ام را مي شكافم، قلبم را مي کشـم، حتي زبانم را مي برم و لبم را مي دوزم اما قلمم را به بيگانه نمي دهم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:36  توسط علی صمدی  | 

در این گیر و دار انتخابات چه اتفاقات میمونی اتفاق می افتاد اگر آن پیر فرزانه ... روح خدا... امام خمینی حضور داشتند. مطمئنان با یک جمله تمام این بساط بعد از انتخابات را جمع می کردند و خیال همه را راحت... آنگونه که هرکس به حق خود برسد و حق کسی پایمال نشود... حال نیز تمام امید ما برای پایان جنجالهایی که بعضا زن و مرد بی گناه نیز مورد ضرب و شتم قرار می گیرند به فرمایشات گرانقدر مقام معظم رهبری است...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 16:11  توسط علی صمدی  | 

خانه تکانی...

مطلبی را در جایی خواندم خالی از لطف نبود عینا همان را در اینجا میآورم، شاید برای شما تکراری باشد ولی برای من تازه بود و به دلم نشست:

دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….
دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش … قاب کن و بزن به دیوار دلت ……
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….
و تمام آن غم های بزرگ…
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..
محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند….
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..
تکاندی؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای* او* ست …دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
… همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…
وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*..

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 14:3  توسط علی صمدی  | 

امروز دلم یهوو واسه سحر رومی تنگ شد... خودش که دیگه بین ما نیست تا خنده هاش رو ببینیم... یه سر به وبلاگش زدم و شروع کردم توی آرشیوش چرخیدن  و چرخیدن و چرخیدن... شعرهایی رو که نوشته آدم رو یه جورایی آروم می کنه و به زندگی امیدوارتر... شعر "مرا چه به تنهایی و سکوت" سحر رو چند بار خوندم...

سحر رومی (خدایش بیامرزد)

ورق می خورم .
تکراری دوباره  
کتاب هایی از جنس خاک
سکوت زمین....
تن خسته من سال هاست بوی غم می هد.
این بار فصل دوباره ای در راه است
چیزی برای عیدی ندارم ......
بهارم تقدیم تو باد .


مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

نقاشی می کشم .
دنیای وارونه ام را ،
از اینجا تا بی انتهایی تو .
رنگ در طرح .
بوسه ای بر باد .
درختی در آغوش خاک .
آسمانی بی ماه .
طبیعتی برهنه
و من .
چشمانم حکایت ها دارد ...
مرا چه به تنهایی و سکوت ؟
زندگی باید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:10  توسط علی صمدی  | 

زمان دست ما نیست... هر سال به دنیا می آییم... این یکی از زیبایی های زمان است... هر سال راس یک روز خاص... از قبل می دانیم... گاهی هم یادمان می رود... صبح که با صدای sms بیدار می شویم، هنوز گیج خوابیم که مبینیم زمان برنده شده... یک سال بدون ایست، تاخته و تازانده... تا دوباره 18 بهمن را رقم بزند...
دوباره زاده شدم… درست مثل هر سال راس ساعت 10 صبح 18 بهمن… با اینکه وارد 22 شدم… طمع گس 21 سالگی کال را هنوز هم زیر لب مزمزه می کنم. زودتراز همیشه گذشت… امسال  سال جنگ بود… نه جنگ فلسطین و عراق و اسرائیل و… جنگ من با زمان بود… تا می زدم، می خوردم و تا می زد، من هم دوباره می زدم، فرار می کرد، می گرفتمش و تا پلک بر هم می گذاشتم با صدای ثانیه های طبالش بیدارم می کرد… او رحم نداشت و من هم بی رحمانه در لحظاتش می دویدم… خلاصه آنقدر زد و آنقدر زدم تا یکسال گذشت… نتوانست از نفس بیاندازدم… از پا در نیامدم… هنوز هم هستم… از فصل ها فقط سرما و گرمایشان را حس کردم… ماه ها پیشانی یکدیگر را هدف گرفتند و دوازده گلوله را درست به کانون سیبل زدند… هر 52 هفته مرا پیچاندند و این 363 روز نامرد یکدیگر را به گلوله بستند… عقربه های ساعت مسابقه گذاشته بودند و دقایق یکدیگر را می بلعیدند و ثانیه ها چه نامردانه از پشت یکدیگر را خنجر می زدند. هر روز و هر روز بیدار شدم… کار کردم… خوابیدم و دوباره و دوباره و دوباره … داستانی تکراری… آنقدر تکراری و خسته کننده که بعد از 10 ماه فقط یک بار به زادگاهم رفتم… آن هم چه آمدن و چه رفتنی… فقط دو روز با خانواده ام بودم، دو روز در دیارم ماندم و تنها دو روز خاطراتم را دیدم…اما نه بی انصاف نباشم… من به دنبال مرگ تدریجی کلمات نیستم… هرازگاهی واژه ها را زیارت کردم و با چندخطی به آرامش رسیدم… گاه گاهی اندیشیدم، پس هستم… نوشتم، پس هستم… یا به قول دوستی فلسفه صمدی (کار می کنم، پس هستم)… به هر حال هنوز هستم… درست است گاهی زیر لب زمزمه می کردم دلم گرفته است... دلم عجیب گرفته است... در این غربت نگاه ها همه غریب اند... روزگار غریبی است نازنین...و... اما باز ادامه دادم... نفس کشیدم و ادامه دادم... و ادامه خواهم داد...

i

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 10:58  توسط علی صمدی  |