<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جوان ایرانی</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Dec 2009 16:09:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دست ها...</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;دست هايي كه ياري مي رسانند مقــدس تر از دست هايي هستند كه دانه هاي تسبيح را مي گردانند&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 16:09:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=... hspace=0 src=&quot;http://ilna.ir/uploads/1388-8-23/full3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 14:55:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریخ مصرف آرزوهامون داره میگذره...</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>یادش به خیر ۷ تا سنگ رو روی هم می چیدیم و یه عالمه بچه می شدیم و توی اون کوچه پر از خاطره با یه توپ ماهوتی سنگ ها رو می ریختیم و می دویدیم دنبال هم و اون توپ رو به هم می زدیم و دوباره سنگ ها رو می چیدیم و این اسمش بازی هفت سنگ بود... این روزها دیگه کسی بازی نمی کنه... پلی استیشن و گیم نت ها این روزها سرشون شلوغه... چرا دروغ بگم... وقتی خیلی کوچیک بودم همیشه می ترسیدم... می ترسیدم که نکنه اون توپ ماهوتی که تو عالم کودکی واسه من خیلی سنگین و محکم بود، به سرم بخوره و داغونم کنه... یه وقتی هم که دعوامون می شد دنبال هم میکردیم و آخر سر با یه پفک نمکی مینو با هم آشتی می کردیم و قرارمون دوباره فردا عصر ساعت ۵ بود...&lt;BR&gt;بازی هفت سنگ رو دوست داشتم واقعا... اما حالا شاید ۱۵ سالی می شه که بازی نکردم و اصلا دست به سنگ نزدم... سنگ ها رو با هزار بدبختی روی هم می چیدیم... ۱۵ سال پیش اصلا فکرش رو نمی کردم که شاید ۱۵ سال سنگ رو کاملا فراموش کنم... با سنگ بیگانه شده باشم... حالا ۱۵ سال بعد از اون روزا همون بچه های دیروزها با سنگ به جون هم بیافتند... همون ها هستیم... علی... احمد... میلاد... جواد... اردوان... عقیل... حسن و حسین و محمد و هادی و ... و همه محله های ایران همه کوچه های ایران... پر بود از این &quot;ما&quot;هایی که یا دنبال یه توپ پلاستیکی پوسته شده می دویدیم و یا ۷ سنگ بازی می کردیم... یا گرگم به هوا... امروز بعد از ۱۵ سال باورم نمیشه که ما همون بچه ها باشیم... عده ایمون شدیم بسیجی، لباس پلنگی می پوشیم... عده ایمون شدیم سبز و لباس سبز می پوشیم و عده ایمون فرار کردیم و از وطنمون رفتیم... عده ایمون روی دیوار مرگ بر فلانی و زنده باد فلانی می نویسیم و یه عده دیگمون با باطوم همون همبازی های دوران بچگیمون رو می زنیم... یه عده از ما سنگ می زنیم به هم... با همون سنگ هایی که روزی ۷ سنگ بازی می کردیم... با همون سنگ ها سر هم رو هدف می گیریم... با همون سنگها به هم می زنیم... یا روم روم یا زنگ زنگ... ما رو انداختن به جون هم... به ما حقوق می دن که همدیگرو بزنیم... حقوق میدن که همیدگرو دستبند بزنیم و فحش بدیم و باطوم بزنیم... اگه آرزوی کودکیمون همین بوده که عالیه، خوب به آرزوهامون رسیدم... اگر هم نه که تاریخ مصرف آرزوهامون داره می گذره... مهم نیست؟  تاریخ مصرف اون همه آرزوهای قشنگ قشنگ که هر روز درباره آن انشا می نوشتیم داره می گذره! همه ما دوست داشتیم دکتر بشیم و مریض ها رو کمک کنیم. دوست داشتیم معلم بشیم و به بچه ها کلی چیزهای خوب خوب یاد بدیم... دوست داشتیم خلبان بشیم... پزشک بشیم... مهندس بشیم و خلاصه دست در دست هم دهیم به مهر و میهن خویش را کنیم آباد...  خنده داره... ببین به کجا رسیدیم... برای عبور از طول یه خیابون و برای اینکه گاز اشک آور نخوریم و الکی الکی کتک نخوریم و باز هم الکی الکی مثل دهها همبازی دیگه دوران بچگیمون کشته یا شهید یا مجروح یا... نشیم باید سنگ بگیریم توی مشتمون و آماده باشیم که اگه کسی خواست حمله کنه از خودمون دفاع کنیم... خنده دار هست... یا به قول شاعر (کارم از گریه گذشته پس بدان می خندم)... همون همبازی های دوران کودکی بعضی هاشون پشت میله های زندان شاید خواب لحظه ای آزادی و بازی هفت سنگ رو می بینن...&lt;BR&gt;اگه دوباره بچه شدم و خواستم انشا بنویسم... اینبار نه علم بهتر است! نه ثروت! اینبار می نویسم آزادی بهتر است! 
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;هفت سنگ&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.topfashionlinks.com/razar/bazi/image/7sangh.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 13:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امیرحسین همچنان در بند است</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;img src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/1dff4bb397.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امیرحسین شمشادی رییس شاخه جوانان ستاد میرحسین موسوی همچنان در اوین به سر می برد... این روزها جای این دانشجوی همیشه خندان دانشکده خبر در این دانشکده خالی است.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 12:22:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای ابطحی هنوز حرفهایی دیروز را باور نکردم</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>هنوز هم بعضی روزها با وجود اینکه می دونم توی سیاهچاله های اوین هستی، هر از گاهی وبلاگت رو باز می کنم و لااقل با آرشیو و اون مطالبی که شاید در گذشته نخونده باشم، خودم رو سرگرم کنم. خیلی وقته که دیگه به فیس بوک نمی آیی و دیروز وقتی توی اخبار 20 و 30 وسط اعترافاتت! گفتی اس ام اس و اینترنت و فیس بوک و ... و انقلاب مخملی ناخودآگاه بغض گلوم رو گرفت... یاد جمله هایی افتادم که روی فیس بوک می نوشتی... یاد عکسهات می افتادم که هر روز عوضشون می کردی... هنوز حرفهای (اعترافات) دیروزت رو باور نکردم... هرگز هم باور نمی کنم... آخوند دوست داشتنی اصلاحات، هنوز هم دوستت دارم... به امید آزادیت...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 12:03:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاريخ شما را فراموش نمي كند</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>صد رحمت به مغول‌ها... آنها كتابخانه‌ها را سوزاندند و رفتند... شما كه اجازه انتشار كتاب را هم نمي دهيد... شما انديشه و فكر را به زندان مي فرستيد...&lt;BR&gt;تاريخ را خوانده ايد... چقدر؟ در حد همان كتابهاي راهنمايي و دبيرستان هم خوانده باشيد، كافي است... نمي دانيد تاريخ مادر انسانهاست... نمي دانيد هر جاي تاريخ كه خوني به ناحق ريخته شده، بيشتر نگاشته شده است... نمي دانيد امروز همه تاريخ نگارند و اين روزها ۷۰ ميليون نفر تاريخ را از بر مي كنند... واقعا نمي دانيد كه قرن‌ها بعد فرزندان ما تاريخ ما را مي خوانند و همانگونه كه ما مغول را لعنت مي كنيم و براي كريم خان زند درود مي فرستيم... آنها هم... &lt;BR&gt;ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با جنگ هاي ايرانيان و روميان هرگز نابود نشد... با حاکمیت امیر مبارزالدین و سلطان محمود غزنوی و چنگیزخان مغول و تیمور و افغان نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با بی درایتی امثال سلطان محمد خوارزمشاه و پادشاهان قجر و جنگ های بی حاصل شیعه و سنی هیچ گاه نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که شاه اسماعیل اول وقتی با نورالدین عبدالرحمن جامی درگیر بود دستور داد هرجا نام جامی را دیدید نقطه ی زیر جامی را بردارید و بر بالای کلمه بگذارید و جامی را خامی بخوانید اما هیچ گاه هفت اورنگ جامی نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که وقتی مغول برد و خورد و کشت باز بر بلندای سرزمین خود ایستاد و مردانه هم ایستاد. ایران آنقدر بزرگ و با شکوه است که اگر هر کس هم رییس اش شود و دروغ بگوید و با ناجوانمردی و فریب و خدعه رفتار کند باز هم این سرزمین پر از غزلیات حافظ و گلستان سرسبز سعدی و مثنوی مولانا و سلامان و ابسال جامی و ترانه های خیام و فیه مافیه و منطق الطیر عطار باقی می ماند و ما شعر عشق به سرزمین مادری را زمزمه خواهیم کرد و به یاد می آوریم که محتسب در زمانه ی حافظ چه کرد و زاهد ریایی چه گفت و با حکیم فردوسی چه برخوردی شد و عطار چگونه کشته شد و با منصور حلاج چه کردند و عین القضات را چگونه پرپر کردند و در عهد مشروطه چه خونها که ریخته نشد و ستارخان و باقرخان را چگونه در باغ طوطی دفن کردند و مصدق را چه کسی به احمدآباد فرستاد و دكتر احمدی که بود... و ما نگرانی مان فراتر از گونی های سیب زمینی است... اگر هر روز هم به ما سيب زميني بدهيد ما سيب زميني نيستم... ما جوانه هاي سبزيم... از جوانه آنچنان هراسيديد كه به باد گلوله گرفتيد... جوانه هاي سبزيم كه هر روز جان مي گيريم... آب و خاك و نور خورشيد نمي‌خواهيم... انديشه و فكر خوراك ماست و اصلاحات هدف ما... خاتمي ما را آبياري مي كند... ميرحسين به ما مي تابد و ما رشد مي كنيم... هر روز...&lt;BR&gt;تاريخ... امان از تاريخ... تاريخ شما را فراموش نخواهد كرد... تاريخ خوب و بد را جدا مي كند درست مثل همان علف هاي هرزه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 17:06:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای امیرحسین شمشادی </title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>امیرحسین را آزاد کنید&lt;BR&gt;هنوز دانش آموز بودیم...اما دل خوش کرده بودیم که یک روز دانشجو می شویم... به دانشگاه می رویم و برداشتمان از دانشگاه همان دانشگاه پشت اسکناس 50 تومانی بود... گفتیم به دانشگاه می رویم و برای جامعه افتخار می آفرینم... همان چیزهایی که معلم دبستانمان یادمان داده بود... ما هم مثل خیلی ها نتوانستیم زمان را سرکوب کنیم... زمان یقه ما را هم گرفت... تا به خودمان امدیم دیدیم 20 را تمام کردیم و سر کلاس درس یک دانشکده کوچک در خیابان عباس آباد تهران نشستیم و داریم ارکان و عناصر خبر را هجی می کنیم...&lt;BR&gt;روزهای اول... ترم اول و دوم گذشت... چقدر خوب بود... همان چیزهایی که در ذهن داشتیم رو رقم زدیم... نشریه راه انداختیم... بحث سیاسی و اجتماعی... با فرید صادقی به خاطر خاتمی و احمدی نژاد از صبح تو سر هم می زدیم تا شب... سر کلاسها همه استادها رو وارد بحث می کردیم و نظرشون رو میشنیدم... درس می خوندیم... تقلب می کردیم... استادها رو می پیچوندیم... سلف رو به هم می ریختیم... چقدر رفیق پیدا کردیم که سرشون به تنشون می ارزید و کلی چیز ازشون یادگرفتیم... تمام این روزهای خوب و تمام این خاطرات شیرین مثل زهر مار تلخ شد... انگار خواب می دیدیم... دوست دارم دوباره بخوابم و همون خواب ها رو ببینم... دوست دارم خواب امیرحسین شمشادی رو ببینم که الان ۱۵ شب نتونسته توی بند ۲۰۹ اوین یه شب با آرامش بخوابه... از شب تا صبح کابوس می بینه... هی چشم پر اشک مادرش می آد جلو چشمش که با بغض می گفت: جگرگوشه ام رو نبرید... امیرحسینم رو کجا می برید؟... مگه جرمش چیه؟ آخه مگه خاتمی رو دوست داشتن و توی ستاد میرحسین کار کردن جرم هست...؟ لااقل اگه جرمی داره بگید تا من هم بدونم؟ &lt;BR&gt;وای بر شما که واسه انسانیت آبرو نذاشتید... لابد مادر امیرحسین شب تا صبح گریه کرده و از سر سجاده بلند نشده... &lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خون ایران...&lt;BR&gt;سرم پر از صداست ...، ضمیر ناخوداگاهم پر از شعار و ناسزاست، ذهنم پر از اسم دربندشدگان است، امیرحسین شمشادی، محمد قوچانی، مهسا امرآبادی و ده ها روزنامه نگار و همکار دیگر... از جلو چشمم هی عکس رد میشود... عکس ضربات باطومی که به تن مردم می خورد... به سر مردم... به ناموس مردم... نه &quot;مردم&quot; نه ... به تن من میخورد، به سر من، به ناموس من، به مردم من، به هویت وطن من... عکسهایی که می بینم این روزها قرمز اند... همه بوی خون می دهند... این خون مردم نیست... خون جوانان تهران و شیراز و تبریز و اصفهان نیست... این خون ندا و ندا و نداها نیست... این خون ایران من است... این خونهایی که از تن جوانان وطنم ریختند... خونی است که از رگهای ایران ۷ هزار ساله ام ریخته شد... اما نمی دانند خون فکر را نمی توانند بریزند... نمی دانند روزی امیرآباد لاله زار می شود... نمی دانند از جای قطرات اشک مادر امیرحسین هزاران نرگس مست می روید روزی... شاید هرگز با عطر نرگس مست نشده اند... شاید هرگز سرخی لاله را ندیده اند... سرخی را فقط در خون دیده اند... و نرگس را هرگز از دستان کودکی گل فروش که غم نان دارد، نخریده اند...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شعبان بی مخ، تاریخ تو را فراموش می کند...&lt;BR&gt;آی.... شعبان بی مخ کجایی؟؟؟؟؟؟ تاریخ ایران دیگر تو را نمی شناسد... هیچ مورخی و هیچ دانشجوی تاریخی و هیچ ایرانی ای از این به بعد دیگر تو را نمی شناسد... اینجا پر از شعبان بی مخ است... یکی از شعبان ها جلو چشمم با چوب مادری را زد... طوری زد که بچه اش به جوی آب افتاد... تو هم اینگونه می زدی...؟ زنی که مادر است را می زدی؟ زنی که بچه دارد را؟ تاریخ تو را فراموش می کند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز میرحسین را دوست داریم...&lt;BR&gt;اگر دوستش ندشتیم از همان روز اول به اسم کوچک صدایش نمی کردیم... لابد او با ما و ما با او صمیمی بودیم که با نام کوچک صدایش می کردیم... مثل سید... سید محمد خاتمی که خطابش می کنیم سید... و او همچنان سید خندان ماست... هنوز هم میرحسین و سید را دوست داریم... هنوز هم اصلاحات را دوست داریم... هرچند که ترور کرده باشندش... هنوز هم ما فرزندان ایران زهرا رهنورد را دوست داریم... هنوز هم دانشجوها آرزویشان این است که لااقل ۲ واحد را سر کلاس درس استاد رهنورد بگذرانند... هنوز هم هستیم... نه از آن جنس &quot;ما هستیم&quot;ی که احمق ها تبلیغ می کنند و احمق تر ها روی دیوار می نویسند... نه... ما از اصلاحات آمده ایم و با اصلاحات می مانیم... و به ما نه برچسب اپوزوسیون می چسبد و نه انگ منافق و محارب و معاند... ما همونیم که می تونیم پشت بوم آفتاب و با قطره آب پاشی کنیم... ما رو دست کم نگیر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قرن ما قرنی چنین بود... &lt;BR&gt;داریوش خان اقبالی درباره قرن خودتون خوندی که چنین بود و چنان بود و زندان بود و میله بود... قرن ما رو چی می گی؟! به خاطر یه انتخابات ۱۵ روز اینترنت و موبایل و اس ام اس و ماهواره و گاهی برق قطع بشه و چندتا کشته بده و هزاران نفر دستگیر بشن و روزنامه ها توقیف بشن و سایت ها فیلتر و روزنامه نگارا بازداشت و دانشگاه ها به خاک و خون کشیده بشه و مردم که تا روز قبلش ملت همیشه در صحنه و انقلابی بودن... از فردای انتخابات به خس و خاشاک تبدیل بشن و ... تازه اینها که گفتم واسه یه قرن نبود... واسه یه دهه هم نبود... واسه یه سال و یه ماه هم نبود... واسه ۲۰ روز بود... توی قرن ما به مجموع اینها می گن دموکراسی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;به مناسبت ۱۴ تیر ... روز قلم&lt;BR&gt;قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، وديعه مريم پاک من است ، صليب مقدس من است . در وفای او اسير قيصر نمی شوم ، زر خريد يهود نميشوم ، تسـليم فريسيان نميشوم ، بگذار بر قامت بلند و راستين و اسـتوار قلبم به صليبم کشند ، به چهار ميخم کوبند ، تا او که از استوانه حياتم بوده است ، صليب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببيند که به نامجويی بر قلبم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامـجويی بر سفره گوشت حلال توتم ننشسته ام ، تا زور بداند تا زر بداند ، تزوير بداند که امانت خدا را فرعونيان نمی توانند از من گرفت ، وديعه عشق را قارونيان نمی توانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمی توانند از من ربود .هر کسی را ، هر قبيله ای را توتمی است ، توتم من توتم قبيله من قلم است . قلم زبان خداست ، قلم امانت آدم است ، قلم وديــــــعه عشق است ، هر کسی را توتمی است ، و قلم توتم ماست .قلم توتم من است قلم توتم ماست به قلم سـوگند به خون سياهي كه از حلقومش مي چكد سوگند به رشحه خوني كه از زبانش مي تراود سوگند به ضجه هاي دردي كه از ســــــــينه اش برمي آيد سوگند: كه توتم مقدسم را نمي فروشم. به دست زورش تسليم نمي كنم به كيــسه زرش نمي بخشم.به سر انگشت تزويرش نمي سپارم دســتم را قلم مي كنم و قلمم را از دست نمي گذارم،چشمهايم را كور مي كنم، گوشـــهايم را كر مي كنم، پاهايم را مي شكنم، انگشتانم را بند بند مي برم، سينه ام را مي شكافم، قلبم را مي کشـم، حتي زبانم را مي برم و لبم را مي دوزم اما قلمم را به بيگانه نمي دهم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 07:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادی از آن پیر فرزانه</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>در این گیر و دار انتخابات چه اتفاقات میمونی اتفاق می افتاد اگر آن پیر فرزانه ... روح خدا... امام خمینی حضور داشتند. مطمئنان با یک جمله تمام این بساط بعد از انتخابات را جمع می کردند و خیال همه را راحت... آنگونه که هرکس به حق خود برسد و حق کسی پایمال نشود... حال نیز تمام امید ما برای پایان جنجالهایی که بعضا زن و مرد بی گناه نیز مورد ضرب و شتم قرار می گیرند به فرمایشات گرانقدر مقام معظم رهبری است...&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Jun 2009 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید در راه است...</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;H1 class=post-title&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=2&gt;خانه تکانی...&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;مطلبی را در &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranamerica.com/forum/showthread.php?p=13020#post13020&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;جایی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt; خواندم خالی از لطف نبود عینا همان را در اینجا میآورم، شاید برای شما تکراری باشد ولی برای من تازه بود و به دلم نشست:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….&lt;BR&gt;دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش … قاب کن و بزن به دیوار دلت ……&lt;BR&gt;دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….&lt;BR&gt;و تمام آن غم های بزرگ…&lt;BR&gt;و همه حسرت ها و آرزوهایت…..&lt;BR&gt;محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..&lt;BR&gt;حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!&lt;BR&gt;خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند….&lt;BR&gt;کافی ست؟!!&lt;BR&gt;نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..&lt;BR&gt;تکاندی؟؟!!&lt;BR&gt;دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!&lt;BR&gt;حالا این دل جای* او* ست …دعوتش کن ، این دل مال* او* ست&lt;BR&gt;… همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…&lt;BR&gt;وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Mar 2009 10:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا چه به تنهایی و سکوت؟.... زندگی باید</title>
<link>http://javaneirani.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>امروز دلم یهوو واسه &lt;A href=&quot;http://yaveh-gooyan.blogsky.com/1387/05/23/post-121/&quot; target=_blank&gt;سحر رومی&lt;/A&gt; تنگ شد... خودش که دیگه بین ما نیست تا خنده هاش رو ببینیم... یه سر به وبلاگش زدم و شروع کردم توی آرشیوش چرخیدن  و چرخیدن و چرخیدن... شعرهایی رو که نوشته آدم رو یه جورایی آروم می کنه و به زندگی امیدوارتر... شعر &quot;مرا چه به تنهایی و سکوت&quot; سحر رو چند بار خوندم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://yaveh-gooyan.blogsky.com/1387/05/23/post-121/&quot; target=_blank&gt;سحر رومی&lt;/A&gt; (خدایش بیامرزد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ورق می خورم .&lt;BR&gt;تکراری دوباره  &lt;BR&gt;کتاب هایی از جنس خاک&lt;BR&gt;سکوت زمین....&lt;BR&gt;تن خسته من سال هاست بوی غم می هد.&lt;BR&gt;این بار فصل دوباره ای در راه است&lt;BR&gt;چیزی برای عیدی ندارم ......&lt;BR&gt;بهارم تقدیم تو باد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;TABLE class=Post cellSpacing=5 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=Title colSpan=2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;مرا چه به تنهایی و سکوت ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=Text colSpan=2&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; Arial?,?sans-serif??&gt;&lt;FONT size=2&gt;نقاشی می کشم .&lt;BR&gt;دنیای وارونه ام را ،&lt;BR&gt;از اینجا تا بی انتهایی تو .&lt;BR&gt;رنگ در طرح .&lt;BR&gt;بوسه ای بر باد .&lt;BR&gt;درختی در آغوش خاک .&lt;BR&gt;آسمانی بی ماه .&lt;BR&gt;طبیعتی برهنه &lt;BR&gt;و من .&lt;BR&gt;چشمانم حکایت ها دارد ... &lt;BR&gt;مرا چه به تنهایی و سکوت ؟&lt;BR&gt;زندگی باید&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 16:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=javaneirani&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>javaneirani</dc:creator>
<guid>http://javaneirani.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
