تبليغاتX
جوان ایرانی - 87/11/18

زمان دست ما نیست... هر سال به دنیا می آییم... این یکی از زیبایی های زمان است... هر سال راس یک روز خاص... از قبل می دانیم... گاهی هم یادمان می رود... صبح که با صدای sms بیدار می شویم، هنوز گیج خوابیم که مبینیم زمان برنده شده... یک سال بدون ایست، تاخته و تازانده... تا دوباره 18 بهمن را رقم بزند...
دوباره زاده شدم… درست مثل هر سال راس ساعت 10 صبح 18 بهمن… با اینکه وارد 22 شدم… طمع گس 21 سالگی کال را هنوز هم زیر لب مزمزه می کنم. زودتراز همیشه گذشت… امسال  سال جنگ بود… نه جنگ فلسطین و عراق و اسرائیل و… جنگ من با زمان بود… تا می زدم، می خوردم و تا می زد، من هم دوباره می زدم، فرار می کرد، می گرفتمش و تا پلک بر هم می گذاشتم با صدای ثانیه های طبالش بیدارم می کرد… او رحم نداشت و من هم بی رحمانه در لحظاتش می دویدم… خلاصه آنقدر زد و آنقدر زدم تا یکسال گذشت… نتوانست از نفس بیاندازدم… از پا در نیامدم… هنوز هم هستم… از فصل ها فقط سرما و گرمایشان را حس کردم… ماه ها پیشانی یکدیگر را هدف گرفتند و دوازده گلوله را درست به کانون سیبل زدند… هر 52 هفته مرا پیچاندند و این 363 روز نامرد یکدیگر را به گلوله بستند… عقربه های ساعت مسابقه گذاشته بودند و دقایق یکدیگر را می بلعیدند و ثانیه ها چه نامردانه از پشت یکدیگر را خنجر می زدند. هر روز و هر روز بیدار شدم… کار کردم… خوابیدم و دوباره و دوباره و دوباره … داستانی تکراری… آنقدر تکراری و خسته کننده که بعد از 10 ماه فقط یک بار به زادگاهم رفتم… آن هم چه آمدن و چه رفتنی… فقط دو روز با خانواده ام بودم، دو روز در دیارم ماندم و تنها دو روز خاطراتم را دیدم…اما نه بی انصاف نباشم… من به دنبال مرگ تدریجی کلمات نیستم… هرازگاهی واژه ها را زیارت کردم و با چندخطی به آرامش رسیدم… گاه گاهی اندیشیدم، پس هستم… نوشتم، پس هستم… یا به قول دوستی فلسفه صمدی (کار می کنم، پس هستم)… به هر حال هنوز هستم… درست است گاهی زیر لب زمزمه می کردم دلم گرفته است... دلم عجیب گرفته است... در این غربت نگاه ها همه غریب اند... روزگار غریبی است نازنین...و... اما باز ادامه دادم... نفس کشیدم و ادامه دادم... و ادامه خواهم داد...

i

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 10:58  توسط علی صمدی  |