|
|
|
|
|
یادش به خیر ۷ تا سنگ رو روی هم می چیدیم و یه عالمه بچه می شدیم و توی اون کوچه پر از خاطره با یه توپ ماهوتی سنگ ها رو می ریختیم و می دویدیم دنبال هم و اون توپ رو به هم می زدیم و دوباره سنگ ها رو می چیدیم و این اسمش بازی هفت سنگ بود... این روزها دیگه کسی بازی نمی کنه... پلی استیشن و گیم نت ها این روزها سرشون شلوغه... چرا دروغ بگم... وقتی خیلی کوچیک بودم همیشه می ترسیدم... می ترسیدم که نکنه اون توپ ماهوتی که تو عالم کودکی واسه من خیلی سنگین و محکم بود، به سرم بخوره و داغونم کنه... یه وقتی هم که دعوامون می شد دنبال هم میکردیم و آخر سر با یه پفک نمکی مینو با هم آشتی می کردیم و قرارمون دوباره فردا عصر ساعت ۵ بود... بازی هفت سنگ رو دوست داشتم واقعا... اما حالا شاید ۱۵ سالی می شه که بازی نکردم و اصلا دست به سنگ نزدم... سنگ ها رو با هزار بدبختی روی هم می چیدیم... ۱۵ سال پیش اصلا فکرش رو نمی کردم که شاید ۱۵ سال سنگ رو کاملا فراموش کنم... با سنگ بیگانه شده باشم... حالا ۱۵ سال بعد از اون روزا همون بچه های دیروزها با سنگ به جون هم بیافتند... همون ها هستیم... علی... احمد... میلاد... جواد... اردوان... عقیل... حسن و حسین و محمد و هادی و ... و همه محله های ایران همه کوچه های ایران... پر بود از این "ما"هایی که یا دنبال یه توپ پلاستیکی پوسته شده می دویدیم و یا ۷ سنگ بازی می کردیم... یا گرگم به هوا... امروز بعد از ۱۵ سال باورم نمیشه که ما همون بچه ها باشیم... عده ایمون شدیم بسیجی، لباس پلنگی می پوشیم... عده ایمون شدیم سبز و لباس سبز می پوشیم و عده ایمون فرار کردیم و از وطنمون رفتیم... عده ایمون روی دیوار مرگ بر فلانی و زنده باد فلانی می نویسیم و یه عده دیگمون با باطوم همون همبازی های دوران بچگیمون رو می زنیم... یه عده از ما سنگ می زنیم به هم... با همون سنگ هایی که روزی ۷ سنگ بازی می کردیم... با همون سنگ ها سر هم رو هدف می گیریم... با همون سنگها به هم می زنیم... یا روم روم یا زنگ زنگ... ما رو انداختن به جون هم... به ما حقوق می دن که همدیگرو بزنیم... حقوق میدن که همیدگرو دستبند بزنیم و فحش بدیم و باطوم بزنیم... اگه آرزوی کودکیمون همین بوده که عالیه، خوب به آرزوهامون رسیدم... اگر هم نه که تاریخ مصرف آرزوهامون داره می گذره... مهم نیست؟ تاریخ مصرف اون همه آرزوهای قشنگ قشنگ که هر روز درباره آن انشا می نوشتیم داره می گذره! همه ما دوست داشتیم دکتر بشیم و مریض ها رو کمک کنیم. دوست داشتیم معلم بشیم و به بچه ها کلی چیزهای خوب خوب یاد بدیم... دوست داشتیم خلبان بشیم... پزشک بشیم... مهندس بشیم و خلاصه دست در دست هم دهیم به مهر و میهن خویش را کنیم آباد... خنده داره... ببین به کجا رسیدیم... برای عبور از طول یه خیابون و برای اینکه گاز اشک آور نخوریم و الکی الکی کتک نخوریم و باز هم الکی الکی مثل دهها همبازی دیگه دوران بچگیمون کشته یا شهید یا مجروح یا... نشیم باید سنگ بگیریم توی مشتمون و آماده باشیم که اگه کسی خواست حمله کنه از خودمون دفاع کنیم... خنده دار هست... یا به قول شاعر (کارم از گریه گذشته پس بدان می خندم)... همون همبازی های دوران کودکی بعضی هاشون پشت میله های زندان شاید خواب لحظه ای آزادی و بازی هفت سنگ رو می بینن... اگه دوباره بچه شدم و خواستم انشا بنویسم... اینبار نه علم بهتر است! نه ثروت! اینبار می نویسم آزادی بهتر است!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:19 توسط علی صمدی
|
|
||