|
|
|
|||||
|
امروز دلم یهوو واسه سحر رومی تنگ شد... خودش که دیگه بین ما نیست تا خنده هاش رو ببینیم... یه سر به وبلاگش زدم و شروع کردم توی آرشیوش چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن... شعرهایی رو که نوشته آدم رو یه جورایی آروم می کنه و به زندگی امیدوارتر... شعر "مرا چه به تنهایی و سکوت" سحر رو چند بار خوندم...
سحر رومی (خدایش بیامرزد) ورق می خورم .
|
||||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:10 توسط علی صمدی
|
|
||||||
|
|
|
|
|
زمان دست ما نیست... هر سال به دنیا می آییم... این یکی از زیبایی های زمان است... هر سال راس یک روز خاص... از قبل می دانیم... گاهی هم یادمان می رود... صبح که با صدای sms بیدار می شویم، هنوز گیج خوابیم که مبینیم زمان برنده شده... یک سال بدون ایست، تاخته و تازانده... تا دوباره 18 بهمن را رقم بزند...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 10:58 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
در این زمانه بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علف های باغ کال پرست کمال را لال برای من کمال پرست هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
برای صادق و احسان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 14:22 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
...امشب دلم هوای قدیم دارد، هوای آن روزگاران دور،هوای عطر کوچه پس کوچه های دل آشنا، هوای مهربانی ها، هوای صداقت ها، هوای یکرنگی ها، هوای مردان خوب ونجیب، هوای شیر زنان خفته در بیشه ی راستی، هوای قصه های قشنگ قصه گوی قهوه خانه ی زیر گذر، قصه رستم وسهراب، رخش واسفندیار، قصه پهلوان،صدای ضرب موزون مرشد زورخانه وحدیث مردان سحر وشب زنده داران عشق. دیگر جایی برای بغض نیست، زمان گریه کردن است اما با کدامین چشم، مگر نه این که می گویند باید قلبت بشکند تا اشکت جاری شود من که قلبم سالهاست شکسته وهزاران بخیه از زمان دارد، ولی باز هر روز آن را وصله می کنم پس قلبی برای شکستن ندارم تا اشکم جاری شود،اما دلم هوای قدیم دارد. هوای باغ سبز خلوت صبوری ها، هوای صدای نی لبک در سوگ یک پیمانه عهد قدیمی، عهدی که به حقیقت قدیمی شد محبتی که قدیمی شد وفا وصفایی که قدیمی شد واز یاد رفت. امشب دلم هوای قلب عاشقی دارد که زیر گذر برای وصال معشوقه اش شمع روشن می کرد پا به پای اشک شمع ، اشک می ریخت ودر حضور حضرت عشق، عاشقانه عهد می بست. یاد آن ایام وآن سقا خانه ها به خیر که هر روز صدها گلوی خشک وعطش زده را سیراب می کرد یاد آن زبان ها به خیر که فقط به خیر می چرخیدندوآن آدم ها که محبت به رایگان می فرو ختند. امشب دلم هوای گندم وکبوتران امامزاده را دارد، هوای گنبد، گلدسته ها، قلب هایی صاف وتکه های سبز پارچه ای که به قفل ومرقد امامزاده گره خورده اند وهر گره آرزویی بوده. امشب دلم هوای بازارچه ونان سنگک داغ واشک کباب دارد، اما مثل این که کباب ها هم اشکشان در کاسه ی چشم زمان خشکیده وفقط می سوزد. دلم هوای مهربانی ها کرده، هوای مردانگی ها، هوای طاق ها وتاریکی ها، هوای سه درگاه وپنج درگاه، هوای آینه کاری های لوزی شکل ورقص نور ورقص عروسک های کوزه قلیان. هوای درک های چوبی مهمان دوست ومهمان نواز، اصلا می دانی، دلم هوای خوبی ها کرده، خوبی هایی که در قبرستان قدیمی به خاک رفتند سال ها فراموش شده اند وتنها یادگارشان سنگ های شکسته است،دلم هوای اذان والله اکبر قدیمی دارد، هوای هزاران اذان از گلوی خسته کاسب وبازاریان، هوای دوبیتی ها،هوای مهتاب وآفتاب قدیم، هوای فریاد چکش بر تن مس وبازار مسگر ها. هوای عطاری ها، مشک وعنبر وعود جوشانده تلخ، اما گوارا شفا بخش؛ هوای غزل خراباتیان وخرابات؛هوای آب زکن آباد وسایه ی بید؛ هوای درشکه وصدای نعل اسب وکوچه های قلوه کاری وبازار هفت سنگ وحمومک مورچه داره. امشب دلم هوای قدیم دارد؛هوای دست های پینه بسته مردان خسته؛ هوای یک اجاق هیزم وگرمی آتش وشاید خمره ای لب شکسته وکاسه ی چهل کلید وبسم الله؛ نمی دانم شاید هم مکتب خانه،چوب اناری بچه های مکتبی وشاید صدای خشکی هو...ی هو...ی دلاک حمام؛ شاید یک بقچه قصه های مادر بزرگ. امشب دلم هوای قدیم دارد؛ هوای عید قدیم وسفره ی هفت سین قدیم، هوای سازونقاره وعروسی سوار براسب وصف خنچه های نقل وشیرینی وباز فردا صدای تار وتنبک، لوطی های دوره گرد جی جی بی جی وهلهله بچه ها، نمی دانم شاید هم هوای دوغ نایب دارد و هوای عطر برنج وروغن حیوانی وفریاد ماست فروشان دوره گرد وشاید هم صدای آب آب انبارها ونان یک من سه شاهی وتق تق چرتکه ها وآواز شهر فرنگی ها؛شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه... خسته ام از نا مردمی ها، از دورنگی ها، از هوای آلوده دود ودروغ، دلم هوای قدیم دارد؛ هوای سوت شبگرد بازار ویک حلب آتش میان چار سوق بازار وباز شبگردان؛هوای طاق های ضربی؛ هوای بوی اسپند وصلوات وهوای مردانی که با دیدن زنی پشت می گرداندند وقمه در شکاف دیوارمی کردند؛ هوای امانتداری ها، هوای زیارت ومداحان قدیمی؛ هوای داش آکل وقرق یک بازاروچند بازارچه وگرفتن حق مظلومی از ظالم ومردان سال زده ای که پشت به دیوار خشتی می زدندوقصه ی باجگیران وراهزنان را برای یک دیگر می گفتند؛ قصه داروغه ها؛ قصه ی چوب وفلک، قصه شب نشینی ها. دلم هوای قدیم دارد؛ هوای خلاصه خوبی ها؛هوای آسمان آبی قدیمی وکوچه ی بن بست خودمان که هنوز چار چوب در قدیمی اش بوی دست های هنرمندی را می دهد که سال هاست فراموش شده وباز این که دلم هوای قدیم دارد ویک هم زبان قدیمی...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:1 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت به خیر! اما تو دوستی خدا را چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفهها به باران برسان سلام ما را |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:29 توسط علی صمدی
|
|
||