|
|
|
|
هر شب... همیشه... یکسالی می شه که وقتی شبها به انتهای خ.معلم می رسم تا واسه چند ساعت خوابیدن و استراحت خودم رو به خونه برسونم این رفیقمون رو میبینم. خیلی پسر باحالی هست. .................................................................... و... اما حالا که باهاش رفیق شدم هر وقت می بینمش یه انرژی خاص می گیرم. تازه یکبار هم اون من رو بستنی مهمون کرد. هر شب... با علی کوچولو تا پاسی از شب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:41 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
از شهر چه خبر؟ شيرازو ميگَن نازه واسِی٬آفتاب جِنگِش قَلبا رو گِر ِن ميزنه به هم تيرشِه ی تِنگِش بُلبُل تو کوچا٬تو پس کوچا غزل می خونه شعرُ وی تَر ِ حافظ ميريزه از سر چِنگِش عطرِگَل یاسم نسترن،بهارِنارنج هِی سرمی کِشه از تو خونِوی وازو وِ لِنگِش اینجان که اگه چیش تو چیشِوی هیکًی بودوزی سازِ دلشو میشنَفی از جِلِنگ جِلِنگِش اینجان که فوت کاسه گَری امرو - وُ - فردُو تام پات میسُره دنبالِ دخترُوی زِرنگِش اَی دُخترِ همسایه یِ دیوار به دیوار لیم لیم دیوارَک زد ،تو بُدُو بزن پِلِنگِش قَلبوی پیزُوری نیس تو سینِه ی مردم شیراز تا بیخودی ریشیمیز بزنه تو درز دِنگِش دنیا رو تی پَس می گشت و هِی میگفت سمند از شهر چه خبر ؟قربون اون آفتاب جِنگِش بیژن سمندر تهران 1 آبان 2530 اینم معنی لغنتهای شیرازیش... واسِی: برایِ
پ. ن: حافظ: غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:40 توسط علی صمدی
|
|
||