|
|
|
|
|
ديروز که صفحه صفحه های اين سياه شهر سوخته را با پاهاي خسته ام، لخ لخ کنان ورق مي زدم. باز هم مثل همیشه از تمام تلوزیون های سیاه و سفیدش سریال نامردی ها پخش می شد. هیاهو بود و شلوغی... دود بود و آهن... صدای بوق و سرکشی ماشین های بیگانه با انسانیت... پیاده ها برای دیر نرسیدن می جنگیدند و سواره ها برای زود رسیدن... در آن پیاده رو باریک و شلوغ هر کس بهانه ای برای تند رفتن داشت... گویی دو لشکر در حال ستیز بودند...مردم... صدای مردم... صدای قدم های مردم... صدای صحبت های مردم ... همه چیز با هم گره خورده بود. لحظه ای سکوت آرزویی محال بود... راه رفتن دشوار بود. آن هم در میان مردمی که به شلوغی عادت دارند... آنجا جنگ بود و آدم دلش برای انسانیت می سوخت... بغض، مغز را تحريك ميكرد براي زايش كلمات... واي بر روزي كه شلوغي و هياهو، بر انسان و انسانيت حكومت كنند... به روزگاراني نه چندان دور و زندگي انسانها در دل طبيعت فكر بايد كرد و متعلق نبودن به اين سرزمين... ناخودآگاه شعر "در سرزمين تو چنان عاشقند كه گرسنگي را فراموش ميكنند، در شهر من اما چنان گرسنه كه عشق را..." زير لب زمزمه ميكنم... كلمات هميشه راست ميگويند... اين بار نيز گفتند: عشق مرده، مردانگي زنده به گور شده... صداقت، اعدام... دوستي، ناپديد... مهرباني، رفته... و انسانيت... انسانيت هفت كفن پوسانده... بوي حلواي تمام صفات خوب مي آيد... شلوغي را ميبينم...صداي بوق... جنگ مردم با مردم... گريز آدمها از هم... واي... دوست دارم گريه كنم... اين دروغ نيست... حقيقت است... به خدا حقيقت است... اينجا كه نجنبد نفسي از نفسي و نزند قلب در سينه هيچ كسي يك حقيقت وجود دارد... تنها يك حقيقت... صداي ني مي آيد... از دل اين شلوغيها صداي ني مي آيد... نفس گرم كسي در شكاف يك چوب و رقص انگشتانش... اين يعني تمام دنيا... گوش تيز مي كنم... صدا نزديك ميشود و من نزديكتر... به خدا از آن شلوغي خبري نيست، فقط صداي ني را ميشنوم و دنبالش ميگردم... او گمشده من بود... گويي خودم را پيدا كرده ام... نزديك ميروم... نزديك و نزديكتر... پيرمردي روستايي... يك كلاه نمدي... با يك لباس محلي... آدمها او را نميديدند... از گلوي خسته اش ميتراويد نغمه... هيچ كس او را نميديد... همه فقط ميرفتند... هيچ كس او را تحويل نميگرفت اما او ني ميزد... در چشمهاي چين و چروك خورده اش يك دنيا بود با هزاران ستاره و سالها خاطره... يك ديوار تكيه گاهاش شده بود اما آدمها نميديدنش ... دل ديوار به رحم آمده بود... اما آدمها او را نميديدند... گدا نبود... فقط ني مي زد... رقص انگشتانش روي ني ... و رقص كلمات به ذهن من فقط براي يك لحظه... ياد شعر سهراب افتادم... "حمله واژه به فك شاعر..." نه همه را اشتباه نوشتم... انسانيت همچنان زنده است گرچه اندك.... كشتن انسان را كجا باور كنم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:39 توسط علی صمدی
|
|
||