|
|
|
|
|
... دوباره باران بارید... بارید تا دل تشنه خاطرات را سیراب کند... قطره قطره اش بوسه های فرشته های خدا بود بر یک تقدس... تقدسی که تا همیشه مقدس است... باران یعنی آواز خوشحالی پاییز... پاییز سرافراز است که پاییز است و چرا ما نباشیم... مایی که در این فصل بزرگ زندگی می کنیم... نفس می کشیم و از تنفس مقدسمان در هوایی بارانی تا حد جنون خوشحال... فصلی که جز آغاز نمی توان یادش کرد... پاییز مقدمه زمستان است و تا مقدمه را نخوانی، نمی توانی متن را دریابی... مقدمه را زیر باران باید خواند... هز قطره اش کلمه ای خواهد بود از گذشته ها... گذشته هایی که فقط با پاییز جوانه می زنند و در زمستان سبز می شوند... گذشته هایی که شاید هرگز تکرار نشوند... خاطرات بچگی... نوجوانی... باران با چتر توی راه مدرسه. و خاطرات جوانی فقط با باران بی چتر معنی می شود. سرد است... دستهایم یخ زده... نمی توانم تایپ کنم... نه دستکش می خواهم نه بخاری... گرما جای دیگری است. در چند لحظه آنچنان گرم خواهم شد که تا ابد بسوزم... نه چرت نمی نویسم. کسی شک نکند. دیوانه هم نیستم. فقط سردم شده... (همین) و این سرما را دوست دارم... سرما به دما نیست... با چند لحظه تفکر می توان گرم شد... گرم تر از آن که هزاران هیزم را بسوزانی... می توان چند لحظه چشم را بست و فکر کرد و تا مرز سوختن گرم شد... گرما در دما و کت و کاپشن و بخاری و دیوار و آتش و... نیست. به خدا قسم گرما زیر سقف آسمان است، زیر همان بارانی که می بارد. آسمانی که همیشه شاهد خوبی است بر آنچه می گذرد. و ناظر خوبی خواهد بود بر آینده ای که رقم می خورد از نیت آدمها... گفتم آدمها... خنده ام می گیرد... از خودم... از تو... از او... از آنها... از اینها... از همه... ما آدم نیستیم و اگر نه از دیدن درخت، سیب، بهار، تابستان، پاییز، زمستان، برگ، باران، خورشید، ستاره، ماه، دریا، کویر، ساحل و حتی خودمان در آینه یا هر آدم دیگری خوشحال می شدیم... شاید هم گریه می کریم و خدا را شکر... اما اینگونه نیست... از گفتن دروغ، پیروزی در چشمانمان موج می زند، به دیدن دود و آهن و جاده هایی که انتها ندارند عادت کرده ایم و فقط به نان می اندیشیم... نمی دانم شاید حق داریم... باران بارید و به جای این که همه خوشحال باشند و زیر باران روند و شعر سهراب را یادآوری کنند. ترافیک درست کردند و بوق زدند. آنقدر که دعوایشان شد و یکدیگر را زدند. چرا به جای مشت ها همدیگر را نوازش نکردند و چرا به جای ناسزا، از دوستی نگفتند!؟ خودشان هم نمی دانند. باران می بارد امشب/ را کسی زمزمه نکرد و ندانستم چرا؟ کودکان هم با /باز باران با ترانی/ بیگانه بودند! و هیچ کس /باران که می بارد دلم.../ را گوش نکرد و همه دروغ گفتند و به فکر این بودند که کرایه بیشتری بگیرند و یا زودتر به یک سقف برسند. کسی از سقف بارانی آسمان لذت نبرد. ... و نمی دانم که چرا می نویسم... اما می دانم که باز هم مثل همیشه نوشتن آرامم کرد. کاش اولین باران را در شیراز می دیدم...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:40 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
همه ما كودكيم... اگر چه رشد ميكنيم... اگر چه دروغ ميگوييم... اگر چه نامرديم... اما هنوز همان كودكيم... همان كودكي كه صبح با يك جغجغه بيدار ميشد و شب با نواي آرام لالالايي مادر در بيكينه ترين آغوش دنيا خوابش ميبرد... آري ما همان كودكان ديروزيم كه حالا ريش گذاشته ايم... چادر ميپوشيم و به هم دروغ ميگوييم... يادش به خير آن روزها دروغ نميگفتيم... دار و ندارمان را كنج حياط پهن ميكرديم و مثلا به خانه داداشمان ميرفتيم... كجا؟ آنطرف حياط... آلان چي ۴ ما داداشمان را نميبينم و شايد در انتظار ۴ سال ديگر باشيم... بقچه كودك چشمانمان را از اشك ميكرديم و از بابا يك آدم آهني ميخواستيم... حالا چي دلمان براي يك بار "بابا" گفتن لك زده... بابا زير بار روزگار كمرش شكسته و ما بيچاره تر از ديروزها، كفشي براي رفتن به آينده نداريم... مادرمان... گفتن ندارد... صدايش را از پشت فرسنگها كابل تلفن ميشنويم..... به خدا هنوز همان كودك ۶ ساله هستم... دوست دارم دستهاي مادرم را جلو در كودكستان محكم بگيرم و بترسم... هنوز همان كودكيم و به جاي كودكستان به دانشگاه آمدهايم... هنوز همان كودكيم و به جاي يك خانه شني كنار ساحل، يك منزل مسكوني ميخواهيم... به جاي يك ماشين اسباب بازي قرمز بزرگ يك اتومبيل ميخواهيم و به جاي هر چيز ديگري كه فكرش را كني يك چيز ديگر ميخواهيم... اما هنوز ميخواهيم آغوش بي كينه و شانه هايي كه سر بگذاريم و زار زار گريه كنيم... نه براي يك بستني كه روي زمين ميافتد بلكه براي تنهاييمان... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:39 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
معلم پای تخته داد ميزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسيها, لواشک بين خود تقسيم میکردند وان يکی در گوشه ای ديگر "جوانان" را ورق ميزد برای اينکه بيخود های و هو ميکرد و با آن شور بی پايان تساویهای جبری را نشان میداد با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاريک غمگين بود تساوی را چنين نوشت: يک اگر با يک برابر است. از ميان جمع شاگردان يکی بر خاست, هميشه يک نفر بايد برخيزد... به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز يک با يک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سوالی سخت. معلم با خشم فرياد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر يک فرد انسان واحد يک بود آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود اگر يک فرد انسان واحد يک بود آنکه صورت نقره گون, چون قرص مه ميداشت بالا بود و آن سيه چرده که ميناليد پايين بود؟ اگر يک فرد انسان واحد يک بود اين تساوی زير و رو می شد حال ميپرسم يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گرديد؟ يا چه کس ديوار چين ها را بنا ميکرد؟ يک اگر با يک برابر بود پس که پشتش زير بار فقر خم می شد؟ يا که زير ضزبت شلاق له ميگشت؟ يک اگر با يک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد: يک با يک برابر نيست.... . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:19 توسط علی صمدی
|
|
||