|
|
|
|
|
شايد ”زندگی“ آن جشنی نباشد که ما آرزويش را داشتيم، اما حال که به آن دعوت شده ايم، بگذار تا می توانيم زيبا ”برقصيم“. و خوشبخت او و تنها خوشبخت او آن کسی که امروز را روز خود می نامد و با آسوده دلی می تواند بگويد ای فردا هر چه توانی کن که امروز را به تمامی زيسته ام ” هوراس “ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 12:24 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم بهترين خواب ... شايد به زيبايي قبلي نه به زيبايي اون... اما اين تو مايه خودش خيلي قشنگ و باحال و رويايي بود... اگر كفر نگفته باشم الحق كه ديشت توي خوابم بهشت رو ديدم... كاش عكسهايي را كه در خواب گرفتم واقعي بود و ميتونستم اونا رو ببينم ... وقتي فكرش رو ميكنم كه شب گذشته چه خوابي ديدم از فرط خوشحالي بال در ميآرم... خدا رو شكر... خواب قبلي رو هم كه خيلي روي من تاثير گذاشت توي وبم ثبت كردم ۲۶ بهمن بود... اگر فقط سالي يك بار هم از اين خوابها ببينم خيلي خوشحال ميشم... مني كه خيلي كم خواب ميبينم و هر وقت هم ميبينم اصلا يادم نميمونه كه چي ديدم، لحظه لحظه و ثانيه ثانيه اين خواب رو يادم مونده... واسه همه دوستان دیدن چنین خوابها و البته در بیداری را آرزو دارم... راستی داشت یادم می رفت این دو روز اخیر بنا به دلایلی خیلی خیلی خیلی خوشحال هستم... و در عین حالی که خیلی خسته هستم اما سرحال در باطن... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:18 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سال نوشتم... امروز سومين سال تولد وبلاگم هست... وبلاگم پا به سه سالگي گذاشت... و با دوسال زندگي خداحافظي كرد. در اين روزها... هم از خنده نوشتم... هم از درد... هم از سكوت... هم از هلهله... دو سال خاطرات را روانه اين صفحه سياه كردم...
حرفی برای گفتن نداشتم اما هميشه دلم تنگ ميشد برای نوشتن ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:9 توسط علی صمدی
|
|
||