|
|
|
|
|
تنها چند ساعت تا آغاز سال نو مونده... سلامتی و موفقیت همه دوستان می تونه مهمترین آرزوی هر دوستی باشه... اما من تنها سلامتی رو واسه همه و همه آرزو می کنم و امیدوارم که خدا هر کسی رو با توجه به نیتش موفقیت بده... هر کسی موافق هست بگه "آمین" چند تصویر از عید در یک ذهن... فراموش نکنیم که چه بوده ایم... چه هستیم و چه خواهیم شد... تصویر اول : عید یعنی"یامقلب القلوب والبصار" یعنی سفره ی هفت سین عید یعنی اسکناسهای سبز لای قرآن یعنی"والشمس والضحیها"عید یعنی صدای توپ پیک شادی دستهای نوچ از نمک پسته هایی که توی مشت پنهان کرده ای عید یعنی بادکنک، عروسک، شکلات، یعنی عکس یادگاری وقتی همه دور هم جمع شده اند. عید یعنی زیارت اهل قبور یعنی فاتحه عید یعنی نقل عید یعنی قد کشیدن سبزه ها شکار ۲تاماهی قرمزکوچک ازحوض برای تنگ بلور سرسفره چرخیدن نارنج درکاسه اب موقع سال تحویل و به یاد بابابزرگ و خاطراتش بودن... تصویر دوم : عید یعنی بابا می گوید گل نرگس دسته ای هزار تومان شده... گوشت کیلویی هشت هزار تومان... عید یعنی امسال هم لباس نو نداریم... یعنی به جز سیر و سرکه بقیه ی لوازم هفت سین گران است عید یعنی از لای پلکهای نیمه باز بابا را تماشا کردن وقتی پشتش به ماست و شانه هایش میلرزد که چرا نمی تواند و ندارد... یعنی بقال محل دیگر نسیه قبول نمی کند عید یعنی دست سرد مادر که نیمه شب عیدیهایت را از زیر بالشت بر میدارد... عید یعنی عرق سرد روی پیشانی بابا و خجالت مادر تصویر سوم: عید یعنی خانه سالمندان یعنی غربت عید یعنی خاطرات خوب گذشته را هر روز مرور کردن یعنی چشم انتظار ماندن برای کسی که به ملاقات بیاید عید یعنی دیروز یکی از پیرزنها مرد... یعنی غروبهای غمگین دیوارهای خاکستری عید یعنی حسرت قصه گفتن برای نوه ای که دلت میخواهد سر بگذارد روی زانوهایت یعنی وحشت خوابیدن و بیدار نشدن عید یعنی دوربینی که هر سال می اید توی اتاقها می چرخد و ادمهای بیرون از خانه سالمندان را یاد عکسهای سیاه و سپید متحرک می اندازد... و شاید یعنی آینده ما... تصویر چهارم : عید یعنی ادکلن فرانسوی... شکلات اصل انگلیسی... یعنی خوشحالم که میدانم امسال چه رنگی مد است عید یعنی مبلها را باید عوض کنیم... رنگ فرشها با دیوارها ست نیست... عید یعنی وفاداری به شعار پولدارم پس هستم... یعنی دیدن فامیل چند روز سفر اروپا دو سه روز ویلای شمال... عید یعنی چشم و هم چشمی یعنی مدل گونه هایم به صورتم نمی آید یعنی اگر برفها آب نشده باشد میرویم اسکی عید یعنی" welcome dear "ببخشيد فارسي به كلي فراموشم شده .... تصوير پنجم : عيد يعني پرورشگاه يعني امروز هم منتظرت شدم و تو نيامدي... يعني مددكارها همربانند اما هيچ كدام جاي تو را نميگيرند... عيد يعني دلم ميخواهد دست بكشي روي سرم برايم اسباب بازي بياوري... عيد يعني من به بچه هايي كه پدر دارند حسودي ميكنم... يعني دلم ميخواهد مادري باشد كه وقتي سال نو شد گونه ام را ببوسد... عيد يعني من فردا با بيست و چند برادر كوچكم در پرورشگاه كنار هم مي ايستيم و براي مردمي كه با تاسف سر تكان مي دهند يا بغض كرده اند مي خوانيم "ما گلهاي خندانيم ..." تصوير ششم: عيد يعني همان اتفاق تكراري هر سال كه كهنه نمي شود عيد يعني يك شاخه گل... چند حبه قند... يك استكان چاي يعني"حال شما؟بهتري؟"... عيد يعني"حول حالنا الي احسن الحال..." يعني يك رسم ناب بي بدعت فرصت ديدار يعني هرجا كه باشي چه در خانه اي ويلايي ازشمال شهر چه در دخمه اي تاريك درحاشيه اش چه درخانه سالمندان پرورشگاه لحظه مشتركي هست در اولين صفحه تقويم كه تو را با ميليونها آدم ديگر در انتظار آمدنش شريك ميكند و آنقدر كوتاه است كه نيامده تمام ميشود تصویر آخر: عید یعنی بی بی... عید یعنی مامان... عید یعنی بابا... عید یعنی داداش... عید یعنی بودن و تنفس در هوای گرم بودنها... عید یعنی خانواده... عید یعنی عمو و عمه و خاله و دایی و همه و همه را دیدن و بوسیدن... عید یعنی دیداری دوباره ... عید یعنی این که در چهارشنبه آجر سال همه کینه ها را بسوزانی و همراه با سبزه هایی که عزیزترینت می رویاند دوستیها را سبزتر کنی...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:12 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي با اينا زمستونو سر ميكنم... با اينا زمستونو سر ميكنم... عشق يك ستاره ساختن با دولك
پيشاپيش سال نو را به تمام دوستان و آشنايان تبريك ميگويم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:5 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
تهران... پانزده اسفند... خیابان دکتر شریعتی... چهارراه قصر... دانشکده خبر... پس از آزمون ورودی دشوار و طاقت فرسا و سخت و جان به لب آور بالاخره از نسبت ۴ به ۱ جان سالم به در بردم و قبول شدم. باید دید سرنوشت این بار چه نقشه ای واسمون کشیده... الله اعلم... فعلا که دارم از خوشحالی پر و بال رو با هم در می یارم...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:3 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
... همه مون ازش عبور مي كنيم. گاهي تو پيچ خم هاي اون، راه رو گم مي كنيم. نياز به راهنمايي داريم كه تو دستاش يه نقشه باشه؛ يه نقشه اي كه با اون بشه راه عبورمون را پيدا كنيم. گاهي راه رفته رو برمي گرديم، چرا كه توش در جست و جوي يه گم كرده ايم اما تنها چيزي كه تو اين بازگشت نصيبمون ميشه اينه كه زمان رو ازدست مي ديم. توي عبور از اين جاده بايد يه چيز را به خاطر داشته باشيم و اون اينه كه هرچي رو كه ازدست داديم، به دنبالش به عقب برنگرديم، بريم جلو... آره درسته... نباید موند و درجا زد... باید رفت... رفتن رسیدن است... رفتن رسیدن است... آدم باید انقدر بره تا بالاخره برسه... اون گمشده ما يه جايي جلوتر توي اين جاده منتظر ماست تا بريم و پيداش كنيم. توي اين جاده مسافراي ديگه اي هم وجود دارن. اين مسافرا بدون حكمت با ما همسفر نشدن. سفر با بعضي از اونها به ما ياد مي ده كه تو جاده راهزن هم وجود داره. نبايد به همه اعتماد كرد، بايد محتاط بود بعضي از اين مسافرا شريك دزد و رفيق قافله ان اما همسفر بودن با بعضي هاي ديگه بهمون انرژي مي ده تا بقيه راه رو طي كنيم. گاهي اوقات يه همسفر خوب عشق سفر و ادامه سفر رو توي وجودمان زنده مي كنه. گاهي اوقات به يه همسفر اينقدر خو مي گيريم كه حضور اون ميشه حس بودن ما... گاهي وقتا به جايي مي رسيم كه احساس مي كنيم ديگه نمي تونيم ادامه بدهيم؛ ديگه نميتونيم حتي يه قدم ديگه تو جاده زندگي برداريم. حس مي كنيم كه ديگه پاهاي تاول زده ما توي جاده ياري مون نمي كنه و هزارتا احساس ديگه اون وقت كافيه به خودمون بياييم؛ مي بينيم وقتي داريم با اين افكار و احساسات دست و پنجه نرم مي كنيم؛ كلي از مسيرمون رو طي كرديم. پس هنوز هم مي تونيم تو جاده حركت كنيم. شايد آذوقه راهمون تموم شده باشه، شايد توان راه رفتن برامون نمونده باشه اما يه نيروي عظيمي توي اين جاده هست كه بازهم مارو به سمت جلو مي كشونه. این نیروی عظیم می تونه خاطره باشه... ميدوني كه مهم نيست چند سال توي اين جاده در حركتين، مهم اينه كه تا حالا توي اين جاده چه تجربه هايي رو به دست آوردين و چه درسهاي از سنگلاخهاي توي جاده به دست آوردين و حالا براي ادامه زندگي چقدر مي تونين از اين تجربه ها استفاده كنين. توي اين جاده بايد ياد بگيرين كه قهرمانانه وارد عمل بشين. يعني اگه ديدين كه انجام يه كار لازمه، از عواقبش نترسين؛ اون چه رو كه عقل و دلتون حكم ميكنه، انجام بدين، به اين مي گن قهرمانانه زيستن. توي اين جاده مي توني از گرمي هوا شكايت كني، مي توني از كوچيكي جاده بنالي؛ مي توني عصباني بشي. اما حق نداري ظالم باشي، حق نداري بيشتر از حق خودت بخواي. نبايد توي اين جاده در مسير حركت بقيه قرار بگيري تا بخواي از حق اونا استفاده كني... در مسیر خود باید رفت... آنقدر رفت تا رسید... اسفند هستيم ... يك سال ديگه هم گذشت... فقط خاطرات این سالهاست كه نميگذره . مث سالهاي گذشته... هميشه شيرينترين و تلخ ترين خاطرات در صدر قرار دارن... چه خوبه كه آدم با شيرينترين خاطرات عمرش زندگي كنه و تلخترينها رو تحويل نگيره و هر چي اومدن توي ذهنش كم محلشون كنه... آره -------------------------------------------------------------------------همه گول خوردند. هيچ كس ندانست كه چرا ميخندم... همه گول خوردند... به هر حال هرگز فراموش نكنيم كه خنده بر هر درد بيدرمان دواست و البته بر خاطرات شيرين...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 14:10 توسط علی صمدی
|
|
||