تبليغاتX
جوان ایرانی

...روزها از پی هم می گذرند

و من به حیطه فرمانروایی خویش نزدیک می شوم

دی فرا می رسد با برفهایش... بارانهایش... و... ...

و من به حیطه فرمانروایی خود قدم می گذارم

فقط  13 روز دیگر تا تاج گذاری من، باقیست...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:59  توسط علی صمدی  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:51  توسط علی صمدی  | 

حتما بخوانید

شعری برای آنان که جویای حقیقت این جهان اند...

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد
بود
ولی آخر كلاسی ها
پنهان بود
لواشك بين خود تقسيم می كردند !
وان يكی در گوشه ای ديگر
جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد
و با آن شور بی پايان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاريك
غمگين بود
تساوی را چنان بنوشت :
"يك با يك برابر است"
از ميان جمع شاگردان يكی برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامی سخن سر داد :
"تساوی اشتباهی فاحش و محض است"
معلم
مات بر جا ماند ؛
و او پرسيد :
"اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آيا باز
يك با يك برابر بود ؟"
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد :
"آری برابر بود."
و او با پوزخندی گفت :
"اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
آن زور و زر به دامن داشت بالا بود ،
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پائيين بود...
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
آن كه صوررت نقره گون
چون قرص مه داشت ، بالا بود،
وان سيه چرده كه می ناليد
پايين بود...
اگر يك فرد انسان واحد يك بود.
اين تساوی زير و رو می شد...
حال می پرسم يك اگر با يك برابر بود ،
نان و مال مفت خواران از كجا آماده می گرديد ؟!
يا چه كس ديوار چين ها را بنا كرد ؟!
يك اگر با يك برابر بود ،
پس كه پشتش زير بار فقر خم می شد ؟!
يا كه زير ضربت شلاق له می گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود ،
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟..."
معلم ناله آسا گفت :
"بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد :
"يك با يك برابر نيست"!

این یکی...این هم یکی...
         یک کودک ایرانی  احتمالا در حال خوردن شام در خواب          توضیح: بیل گیتس ثروتمندترین مرد جهان      

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:57  توسط علی صمدی  | 

 

وای... باران... باران

شیشه ی پنجره را باران شست...

از دل من اما...

ـ چه کسی نقش* تو را خواهد شست ؟

 

... بعد از این همه دعا... اگه بارون نمی اومد دق می کردم...!
بارانی که قانون طبیعت را بر هم زد و با هر قطره اش در دل برگ ریزان پاییز زیبا؛ خاطرات را سبزتر کرد.

 

 

... گرید به حالم ... کوه در و دشت  ... از این جدایی ... می نالد از غم ... این دل دمادم ... فردا كجاي
سفر بخیر ، سفر بخیر
مسافر من

باران می بارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من دشت غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها
 
کی رود از خاطر من
آخرین بوسه شبی در زیر باران
رفتی و کردم صدایت
اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

 

... باران آمدباران می بارد امشبباران آمد...

 

* ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 18:33  توسط علی صمدی  |