تبليغاتX
جوان ایرانی
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده
ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد
كودك با ناميدی گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولی كودك، پروانه را كنار زد و رفت...

من از هجرت برگی خشکیده از شاخه به خاک ... از دیدن اشک خود در آئینه... از وزیدن یک باد خنک در هیاهو و بیداد گرمای تابستان... من از صدای هوهوی یک قمری یا از صدای بانگ الله اکبر از گلدسته امامزاده... از شاهکار هزار رنگ نقاش طبیعت در پاییز یا در  نگاه معصومانه ای  خدا را بارها دیده ام... .

علیرضا       

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:45  توسط علی صمدی  | 

بد نیست که بدونید درآمد نفتی هر روز ایران ۱۵۶ میلیون دلار بر پایه میانگین هر بشکه نفت ۶۵ دلار می باشد و من هر چی فکر کردم نتونستم بفهمم دلیل فقر حاکم بر ۸۰ درصد مملکت چی هست؟!
خواهش می کنم، تو را به آفریننده ی نفت قسمتون می دم هر کی تونست بفهمه ۵۱۲۴۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰  ریال درآمد نفتی در یک سال صرف کدام هزینه ی کشور می شه به من هم بگه!
نه! اصلا یه چیز دیگه هر کی تونست این عدد رو بخونه به من بگه خوشحال می شم...
تازه این تنها نصف روی یک طرف یه سکه یک ریالی  اگه این عدد طولانی رو با درآمد مخابرات ایران جمع کنیم سر به آسمون می کشه بعد اگه بیایم همین عدد رو با مالیات و همینطور در آمد حاصل از فروش گاز و هزاران کالای صادراتی جمع کنیم فکر کنم این عدد به آسمون هفتم برسه...نه؟
آهان... حالا فهمیدم اگه از تمام صفرهای این عدد خیلی خیلی طولانی که به دست می آد بریم بالا، به وسطای راه که رسیدیم می افتیم پایین و میریم پیش خدا.... آهان حالا کار راحت شد اونجا که رسیدیم از خدا می پرسیم... نه ... اول سلام  می کنیم و احوال پرسی و سلام بقیه هم شهریا  رو که هر روز می گن یا خدا و خدا رو صدا می زنن، به خدا می رسونیم بعد ازش می پرسیم: آفریدگار بزرگ جهان و جهانیان نظر شما درباره ی دخل و خرج ایران چیست؟
صد در صد می تونه جواب بده ! مگه نه؟ آخه خودش همه چیرو آفریده...
بازم خدا رو شکر که یک نقطه امید پیدا شد....
بعد شب که رفتیم توی بهشت بگیریم بخوابیم از دربون بهشت یه اجازه ی خروج می گیریم میایم تو خواب یکی از روزنامه نگارها یا خبرنگارها که از جونشون سیر شده... اونوقت بهش می گیم که این پولا چی می شن...! بعد اون "از همه جا با خبر" هم ور می داره خبرشو می ذاره تو سایت خبرگزاری یا تو روزنامش چاپ می کنه... اگه گفتید چی می شه... آره ... آفرین حالا یاد گرفتید... اول روزنامه بدبختی که اونا رو چاپ کرده توقیف می شه... بعد مدیرمسئول بیچارشون که احتمالا نماینده مردم در  مجلس هم هست باید بره دادگاه جواب بده ... نه حالا که این طور شد به خواب هیچ کس نمی آم ... چون می دونی چی میشه... اگه روزنامه توقیف و تعطیل بشه... یه ۷۰-۸۰ نفری از خبرنگار و عکاس و تایپیست و صفحه آرا و حروفچین و ... گرفته تا مدیر مسئول و سردبیر و دبیرای صفحه همگی بیکار میشن... وای چه فاجعه انسانی بزرگی. حتما هر کدوم از این ۸۰ نفر ۵ نفر رو هم نون می دن با این حساب میشه ۴۵۰ نفر ... نه!  پس مرام انسانیم کجا رفته که ۴۵۰ نفر رو از نون خوردن باز کنم...
پس یه نتیجه خوب تر می گیریم ... اصلا نمیرم پیش خدا تا  جواب سوال هامو بفهمم ... حالا دو تا کار می تونم انجام بدم یا این که بشینم ببینم کی زودتر از من میره پیش خدا و بعدش میاد به خواب من تا ازش بپرسم کی به کیه؟! یا این که هیچی نمی گم... می ذارم مرگ طبیعیم پیش بیاد و بمیرم اصلا شاید هم همین فردا صبح امریکا حمله کرد و رفتیم و شهید شدیم...
حالا به یه نتیجه کلی رسیدیم برای شادی روح من یه صلوات ، یه فاتحه و چند تا کله "خرما" نوش جان کنید.... می دونید چرا خرما چون هم انرژی داره و هم هسته در نتیجه انرژی هسته ای حق مسلم ماست
به امید موفقیت برای تمام ایرانیان و ایرانیها و ایران عزیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 15:32  توسط علی صمدی  | 

خدایا تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه سخت است... چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است....

چقدر دلم واسه عکاسی تنگ شده
خیلیه ها.....۲ ماه هست عکس نگرفتم...نه خبرگزاری رفتم ... نه به روزنامه مطلب دادم... اما واسه این که از مردن خودم جلوگیر کنم و لا اقل زنده بمونم یه چیزایی نوشتم...
به خدا خیلی سخته.... ولی چه کار کنم... بعضی موقع ها که نه! خیلی وقت ها آدم مجبوره پا روی دلش بذاره... خداییش خیلی سخته... دو ماه یعنی ۶۰ روز... البته مقصر ۱۰۰درصد من نیستما... اگه تو این مملک یه سر سوزن جوونا رو به قول دولت کریمه خودشون مورد مهرورزی قرار می دادن، خوب بود... ولی افسوس... امشب می خوام برم و حسابی بنویسم و به قول معروف گفتنی ، یه دلی از  عزا درآرم... خدایا تو خودت به این مردم و این مملکت رحم کن، تو را به جون هر کی دوست داری قسمت می دم به داد این مردم بدبخت برس... عصر که داشتم بر می گشتم یه بنده خدایی جلومو گرفت... اونم مث همه یه آدم بود ، اونم تو سینش دل داشت، تو دلش شاید هزارتا آرزو که رو هر کدومش یه وجب خاک نشسته بود، اما یه فرق با من و تو داشت این که لقب گدا رو هم با خودش یدک می کشید... هم سن و سالهای خودم بود  (اگه ننم بود، می گفت دور از جون) حالا که نیست... اما مث همیشه بازم تو خودم رمبیدم...
خدایا تو که صدای منو میشنوی هر روز سر نماز بهت می گم تا کی؟ فقر تا کی؟ بدبختی تا کی؟ نداری تا کی؟ بیچارگی تا کی؟ رو رو با سیلی سرخ نگه داشتن تا کی؟ به خودت قسمت می دم پس چرا جوابمو نمی دی؟ خب بگو دیگه تا کی؟
تا کی مامان قاسم باید بیاد بشینه سر کوچه ما چشمش به دستای مردم باشه تا ببینه کی دلش به رحم میاد و یه ۵۰ تومنی بهش می ده؟
تا کی قاسم کنار ننش بشینه و ...
خدایا خودت رو بذار جای اون (البته جسارت نشه ها) ولی خداییش دلت می آد... نمی دونم... اما اینو می دونم که هوای همه بنده هات  و یه جوری داری و یه جایی جبران می کنی ،،، پس بیا و یه کاری کنیم، یه عقل درست وحسابی به من بده تا بتونه خودش به خودش جواب این سوال ها رو بده... بتونه بفهمه که چرا؟   چرا؟   و جواب هزاران چرایی رو که توی دلم هست رو بده... باشه... قول دادیا... به خدا من آخرش دیوونه میشما!!!! یه کار دیگه هم می تونیم بکنیم ... اگه اینم بشه خوبه یه گنج قارون به من بده تا خودم جواب همه ی سوالای خودم رو بدم . به جون خودم واسه همه بدبختا خونه می سازم ، همه عاشقا رو به هم میرسونم، همه جا رو آباد می کنم، دیگه نه کسی گدایی می کنه ، نه کمیته صندوق امداد می زنه، نه.... اینم که محاله توی خرج خودم زاییدم.
خدایا شکرت یه هوایی هست که می تونم نفس بکشم
خدایا شکرت که آزادم
خدایا شکرت به خاطر همه چیز
خدایا شکرت
اصلا من داشتم از عکاسی و روزنامه نگاری حرف می زدم ... چی شد که یهو رفتم تو فکر ننه قاسم... اینو هم نمی دونم.... اصلا خدایا بیا و یه کار دیگه کنیم... یه عقل درست و حسابی به من بده تا نصف شبی به جای این که بیام بشینم وب آپ دی کنم برم بگیرم بخوابم...
دستت درد نکه که لااقل به حرفام گوش می کنی ... شب به خیر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 23:59  توسط علی صمدی  |