تبليغاتX
جوان ایرانی

چهارشنبه سوری ... جشن سنتی ایرانیان

و به راستی که ای کاش هنوز هم ایرانی بودیم...
ای کاش سنت ها را فراموش نمی کردیم...
ای کاش رسم و رسومات نیک نیاکانمان را به لحظه ای شادی غربی ترجیح نمی دادیم...
ای کاش هنوز هم آتش می کردیم و آتش را نماد خیلی چیزها می دانستیم...
ای کاش هنوز هم از روی آتش می پریدیم و می گفتیم:
"زردی من از تو... سرخی تو از من"
و ای کاش ترقه و باروت و ... جای آتش مقدس را نمی گرفتند...

                                                                                                           "صمدی"

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 8:51  توسط علی صمدی  | 

...ده روز گذشت... ده روز از وداع مش عزیز..... صدای زجه های عمه... صدای هق هق گریه های بی بی...  نگاه های غریب نوه ها... نگاه های بغض دار بابا...  و به آنچه تا الان برمن گذشته فکر می کنم ... تشیع جنازه...دارالرحمه ... غسال خانه...خاک سپاری... مسجد... قرآن... اشک... خدا... ایمان... بهشت... تنهایی... دیدار... نهایت... عشق... نمی دانم اونقدر صدای ترانه "هنوزم در پی اونم..." را بلند می کنم تا دیگه به هیچی فکر نکنم... چه آرامم کرد وقتی که جمله: ""برای رسیدن راهی جز رفتن نیست""را در وبلاگ احسان دیدم  و چه احساس آرامشی می کردم وقتی در آغوش بابا زار زار گریه  کردم. این هفته به جای این که یک بار حمامش کنیم یک بار غسلش کردیم (روی سنگ غسال خانه) و یک بار هم سنگ قبرش را شستیم.... هنوز هم باورم نمی شود... دیگر پدربزرگ ندارم... دیگر شب تا صبح .... دیگر غلام غلام.... دیگر آب... سیگار... نان... غذا... عشق... تنهایی... کلمه... نگاه... دندان مصنوعی اش را از من نمی خواهد... دیگر نفسش در این خانه نیست... صوت خدا خدایش هم نیست... اما یادش تا ابد نه در این خانه بلکه در دلم می ماند... به او فکر می کنم... به او می اندیشم تا آرام شوم... تا به همان آرامش برسم که الآن او... و افتخار می کنم که نوه ی عزیز سیف علی هستم...

بابا بزرگ دوستت دارم... تا همیشه...


... انسان بارونی، انسانی است خالی از هر گونه آلاینده های مجازی و فقط به دنبال حقیقت است.
انسان بارونی، انسانی است که خود را با باران از هر گونه پلیدی های روزگار خواهد شست.
انسان بارونی، انسانی است که مرگ را زیر باران می جوید البته به دنبالش نیست بلکه خواهان آن است.
انسان بارونی، انسانی است که عاشقانه زیر باران قدم می زند.
انسان بارونی، انسانی است که در میان قطرات باران به دنبال قطره عشق خود است اما نمیدانست که قطره عشق در میان اشکهایش نهفته است.

... باید به معشوق، عشق دهیم... به کافر، ایمان دهیم و به دربند، آزادی دهیم، والا مرده ایم (یا زنده ای هستیم متحرک)

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 14:49  توسط علی صمدی  | 

 

... مي توان دربستر يك مست ‚ يك ديوانه ‚ يك ولگرد
 

عصمت يك عشق را آلود 
 

مي توان با زيركي تحقير كرد
 

هر معماي شگفتي را 
 

مي توان به حل جدولي پرداخت 
 

مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت 
 

پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف 


 
مي توان يك عمر زانو زد 
 

با سري افكنده در پاي ضريحي سرد 
 

مي توان در گور مجهولي خدا را ديد 
 

مي توان با سكه اي نا چيز ايمان يافت 
 

مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد
 

چون زيارتنامه خواني پير 
 

مي توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب 
 

حاصلي پيوسته يكسان داشت 
 

مي توان چشم ترا در پيله قهرش
 

دكمه بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت 
 

مي توان چون آب در گودال خود خشكيد
 

مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم 
 

مثل يك عكس سياه مضحك فوري 
 

در ته صندوق مخفي كرد 
 

مي توان در قاب خالي مانده يك روز 
 

نقش يك محكوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت 
 

مي توان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند
 

مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت 


مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود 
 

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد 
 

مي توان در جعبه اي ماهوت


با تني انباشته از كاه 
 

سالها در لابلاي تور و پولك خفت 
 

مي توان با هر فشار هرزه ي دستي 
 

بي سبب فرياد كرد و گفت 
 

آه من بسيار خوشبختم

 

"فروغ"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:42  توسط علی صمدی  |