تبليغاتX
جوان ایرانی

حقوق مزرعه و مسئولیت مترسکها

 

(در سوگ حقوق بشر، حقیقت مرده قرن ها)

ما در میان مزرعه هزار رنگمان مترسکی داریم که نامش در قاموس بشریت این قرن خاکستری حقیقت است.

سالهاست که آن را وسط مزرعه مان قرار داده ایم غافل از این که کلاغها از او نمی ترسند.

بیچاره مترسک سالهاست که شوق فراری دادن کلاغ ها در ظهر گرم تابستان را چون داغی بر دل نهاده است، اما این داغ آنچنان دامنگیر بوده است و شاید چون کلاغها می دانند که تمام وجود او لباس سوخته ای بیش نیست تا به این اندازه به او نزدیک می شوند.

تا امروز هر گه از پشت پنجره کلبه مان به او نگاه کردم، سر به سوی آسمان برده بود و انگار از آسمان چیزی طلب می کرد! اما من هیچگاه نفهمیدم که او از آسمان چه می خواهد! شاید می خواهد آسمان اشک بریزد و وجود سوخته اش را با خود بشوید و ببرد! کسی چه می داند؟ اما شاید آسمان بداند.

می دانید انسان ها او را برای این می سازند که پرندگان مزاحم را از مزرعه و محصولاتشان دور کند، اما در مزرعه ما مترسک به جای این که تجاوزگران را دور کند، آنها را به سمت خود می کشاند. البته این گناه مترسک نیست و شاید اگر مترسک جسم و سایه ای نداشت هیچ اگر زبان داشت، صدایش آنها را از مزرعه دور می کرد. اما افسوس مترسک ما نه چشم دارد نه زبان، مترسک ما عروسکی است که فقط سایه دارد و کلاغها که این را به خوبی می دانند به مزرعه حمله می کنند، محصولات را به یغما می برند و در آخر با آرامش خاطر در سایه مترسک جلسه می گیرند و احتمالا درباره حقوق مزرعه و مسئولیت مترسکها با هم به تبادل نظر می پردازند و قار قار قطعنامه صادر می کنند.

چند وقت پیش تصمیم گرفتم درست کنار مترسک همراه با او از مزرعه مراقبت کنم. اما می دانید هنگامی که به او نزدیک شدم به چه چیزی پی بردم؟ مترسک ما مرده بود! و کلاغ ها این را می دانستند. اصلا شاید کلاغها او را کشته بودند. شاید کلاغ ها او را آتش زده بودند. شاید کلاغها چشم و زبانش را خورده بودند. اما نه، آتشی که مترسک را سوزانده بود حتما آتش وجود خودش بود. آتش یک غم بزرگ، غم یک تنهایی پایان ناپذیر. کلاغها او را آتش نزده بودند، زیرا اگر او را آتش زده بودند مزرعه هم می سوخت. آنوقت آنها دیگر جولانگاهی برای تجاوز و غصب نداشتند. مترسک ما خود سوزی کرده بود ولی کلاغها هنوز می خواهند جسدش در مزرعه باقی باشد اما من نمی خواهم جسد او در مزرعه بماند.

مطمئن هستم که او هم همین را می خواهد، او برای اینکه با کلاغها و زاغها همنشین بوده خودسوزی کرده است حالا چطور راضی می شود که همانها بر سایه اش بنشینند و بر جسدش بخندند...

... افسوس مترسک ما مرده است و مرده تر از آن است که بتوان بار دیگر به او جان داد.

اکنون جسدش در انحصار کلاغ هاست و آزاد کردن جسدش نیز غیر ممکن است علاوه بر این او خاکستر شده است. حتی اگر بتوانیم از چنگال کلاغ ها هم نجاتش دهیم، تکان دادنش مساوی است با از هم پاشیدنش.

همان روزی که من فهمیدم مترسک مرده است صدای گریه گندمها را شنیدم! اگر می دیدید چگونه بر جسد مترسک اشک می ریختند! آنها از روز اول هم می دانستند که مترسک فقط یک مترسک است اما هر روز صبح دعا می کردند که یک نفر بیاید و قلب خود را به مترسک هدیه کند تا او زنده شود.

حالا دیگر کار از کار گذشته است. مترسک خاکستر شده است و فقط خدا می تواند با روح خویش در این خاکستر بدمد تا او زنده گردد، و اما کلاغ ها هم که گریه مزرعه را دیدند، زدند زیر گریه و چنان گریستند که اشکهای مسمومشان قلب پاک مزرعه را به ترحم واداشت!

حالا چنان گریه آفتابگردانها با گریه کلاغها قاطی شده است که هیچ کس نمی داند حق با اینهاست یا آنها، ذرتها و آفتابگردانها و گندمها نمی دانستند که در سایه آن تابوت سیاه که به شکل یک مترسک است داستان یک حقیقت مرده خفته است و کلاغها می دانستند که حقیقت در قرن ما بدست مترسک سازها کشته شده است.

فکر کن...!

 

اشاره:

«همیشه سعی داشتم، زندگی را بنویسم، عمرم به پایان رسید و من زندگی را ننوشتم، اما او مرا نوشت...»

حمیده محمدی آذر یا شهرزاد قصه گو در پنجم فروردین سال 1362 در یک خانواده آذری مومن، معتقد و مقید به اسلام در شهرستان شیراز متولد شد. او اولین فرزند خانواده بود، از همان کودکی آثار هوش و نبوغ در وی آشکار بود.

در دوران کودکی بود، که استعدادهای نهفته اش بروز کرد و طالع بلندش نمایان شد. علاقه ی عجیبش به هنر وی را تا حد نسبتا بالایی پیش برد و ذوق سرشارش باعث خلق آثار ادبی و اشعار بسیاری شد. پس از این وی به گردونه ی هنرمندان پیوست اما این حضور دیری نپایید و پس از کسب افتخارات زیادی در هنر ایران زمین سرانجام در سن 16 سالگی پرونده زندگی شهرزاد قصه گو به پایان رسید. اما پایان داستان زندگی او خود شروع داستان زندگی دیگری بود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 20:28  توسط علی صمدی  |