|
|
|
|
|
کاش دنیا رو نگه می داشتن تا من پیاده شم من که تو لاک خودم بودم یه عمریه که من مردم نمی دیدی مگه هر روز، سر خاک خودم بودم کاش هر از گاهی یه سری هم به دارالرحمه بزنیم فکر کن................................... نميدانم كدامين روز فرا خواهد رسيد، روزي كه منتظرش هستم و گويا روز سرنوشت ساز و مهم زندگي من خواهد بود، نميدانم آن روز كه فرا رسد، و فرشته اجل بياييد، من چه بايد بكنم، آيا بايد لباس سفيد حرير را برتن كنم و پشت پنجره منتظرش باشم، يا بايد در باغ را به رويش بگشايم...؟!! آن روزي كه مرگ به سراغم بیاید، گلهاي كاكتوس پشت پنجره برايم شعر خواهند خواند، و آن كلاغ سياه كه هر روز برايم آواز صبح را ميخواند مرثيه عشق سرخواهد داد...! روزي كه تو بيايي من از يادها خواهم رفت،و همراه تو در جاده زندگي قدم خواهم زد...! زياد به مرگ فكر ميكنم، شايد يكي از عادتهاي روزمره ام باشد و هر روز كلي از فكر من را اشغال خواهد كرد، مرگ را مي شناسم و هرگز نهراسيده ام از آن... زيرا كه ميدانم زندگي در گرو مرگ است...! اما بگم که به این دلیل از مرگ نمی هراسم: اي رسول ما بندگان مرا آگاه ساز و مژده ده که من بسيار آمرزنده هستم. (49/الحجر)
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 1:12 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سه روزه که اولین بارون پاییزی می باره... چقدر دلم برا بارون تنگ شده بود.... درست مثل بچه گیام که وقتی داشتم از مدرسه می اومدم خونه دلم واسه مامانم یه ذره می شد.... درست مثل حالا که دلم واسه اذیت کردن سر کلاس سوم دبیرستان با دوستام یه ذره شده... دلم برا بارون هم تنگ شده بود. سه روز پیش بود که برا اولین بار (امسال) در شیرازم بارید اونم چه باریدنی. با یه تک پوش نازک (درست مثل دیوونه ها) از خونه تا محل کارمو پیاده رفتم. وای چقدر کیف داشت . انگار داشتم خواب می دیدم . خیس خیس شده بودم. درست مثل موش آب کشیده. دلم می خواد هر روز و هر روز تکرار بشه. خلاصه خیلی جاتون سبز بود. زیر باران
این شعر هم به افتخار ایران و باران و یاران: بزن باران كه دين را دام كردند بزن باران بنام هر چه خوبيست بزن باران و شادي بخش جهان را |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 22:56 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 19:5 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 16:59 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
مصدق: ... و کـسـی فـکـر نـکـرد کـه چـرا ایـمـان نـیـسـت و زمانـی شده اسـت ، که غـیـر از انسان هیچ چـیـز ارزان نـیـسـت.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:39 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 14:51 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
عبادت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست این بیت شعر سعدی (همشهریم) رو برای اونای نوشتم که خدا رو فقط در نماز و روزه می بینن. رمضان امسال هم تمام شد. خیلی از ما روزه گرفتیم، خیلی یا نمازامونو سر وقت خوندیم. خیلی یا مثل هر سال دوباره (الهی الافو) گفتیم و خلاصه این که خیلی ها هم یواشکی خوردیم نه یه بار و دو بار، بلکه فقط شبا روزه می گرفتیم خلاصه این که هر کدوم از ما جوونای ایرانی به شکلی ماه رمضونمونو پشت سر گذاشتیم. بگذریم.... دوست دارم تو وبلاگم یه کم از امروزم بنویسم، روزی که گذشت و می دونم که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه... روزی که من و دگرگون کرد... با یه سوال شروع می کنم، تا حال شده خودمونو نگاه کنیم؟ به خودمون فکر کنیم؟ از خودمون بپرسیم هدفمون چیه؟ خیلیا پاسخ مثبت می دن. اما نه اگه این کاری رو که من امروز کردم رو انجام بدید کاملا متوجه می شید که بعله... دنیا دست کیه و ما هنوز اندخم یک کوچه ایم. اصلا امشب نمی دونم چرا خیلی دوست دارم بنویسم، باشه پس پا رو دلم نمی ذارم و برای اون می نویسم که امروز خیلی بهش خوش گذشت... من امروز توی آئینه به خودم نگاه کردم، اما نه مثل همیشه که یا موهامو شونه کنم یا به غرور جوانیم آویزون بشم. نه اصلا اینطور نبود... اینبار واقعا به خودم نگاه کردم! نمی دونم متوجه می شید یا نه؟ اونقدر به خودم نگاه کردم که سیر شدم. زل زدم تو چشای خودم! به خودم گفتم: <علیرضا تو کی هستی؟ تو برا چی زندگی می کنی؟ برا چی این همه کار می کنی؟ برا چی هیچ روزی بیش تر از ۴-۵ ساعت نمی خوابی؟ اصلا برا چی نفس می کشی؟ برا چی راه می ری؟ برا چی به دنیا اومدی؟ برا چی خون تو رگات می گرد و قلبت یه ریز می تپه؟> این سوال ها رو چند بار از خودم پرسیدم! شاید به نظر احمقانه برسه ولی موقعی که واقعا جلو آینه تو چشای خودت زل بزنی و دلت این سوالا رو اذت بپرسه جالب به نظر می رسه و می فهمی من چی میگم ... بعد گفتم حالا باید به خودم پاسخ بدم... پاسخی که قانعم کنه... تا یه چند ساعتی هزار و یک جواب به ذهنم رسید. اما هیچکدوم باب دلم نبود و یه کمبود شدیدی رو احساس می کردم، تا این که متوجه شدم من علیرضا هستم یه دو، سه ماه دیگه ۲۰ ساله می شم و من........هستمو و به خلاصه بگم که من به جواب تک تک سوالام رسیدم................... آره تمام سوالام. هرکسی واقعا دوست داره بدونه من برای پاسخ به این همه سوال به خودم چی گفتم ازش خواهش می کنم خودشو تو این شرایط قرار بده و با سکوت و آئینه و نگاه و فکر به زندگی و آینده و هدفش و اون صدتا سوالی که براش پیش میاد توجه کنه تا ببینه من امروز به کجا رسیدم که شاید صد تا ملا و استاد و معلمم نمی تونستن یادم و بدن ... واقعا اینو از ته دل می گم. من آدمم شما هم آدم هستید و از همه مهم تر این که خیلی از ما انسان هم هستیم و خوب حرف همدیگرو می فهمیم. تازه همه ایرانی هستیم . جوان ایرانی . پس ازتون خواهش می کنم همه این دیوونه بازی هایی رو که امروز دچار شدم شما هم امتحان کنید. به راستی که چه زیباست که آدم یه دیوونه ی عاقل باشه. خیلی دوست دارم بازم بنویسم.... اما امان از دست این خوابی که از بی خوابی سرچشمه می گیره
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 23:15 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
|
متن زیر را حتما بخوانید ... به جون امام علی ضرر نمی کنید... خیلی باحاله اينجا شهر علي است اين آرامگاه علي است؟ همان مردي که هر روز به نامش قسم مي خوريم و از او کمک مي خواهيم؛ همان که نامش بر روي فرزندانمان نهاده شده است؟ همان که هنگام ناتواني، با آوردن نامش از او قدرت مي گيريم؟ همان که عامل حرکت تاريخ شيعه است؟ همان که بخش وسيعي از ادبيات و فرهنگ ما با او و نامش و شيوه زيستنش پيوند خورده است؟ همان که براي بسياري از ايرانيان و شيعيان مظهر عدالت و نيکي و راستي است؟ همان که بارها و بارها برايش گريسته ايم؟ همان که در شهادت مظلومانه اش هزارن سال شيعيان قرآن برسر گرفته اند و اشک ريخته اند؟ همان که همواره براي ايرانيان مظهر پاکي و پاکدامني است؟ همان که بسياري از فرط دوست داشتنش او را تا سرحد خدايي بالا برده اند و تا پاي مرگ نيز بر همين اعتقاد بوده اند؟ همان که دشمنانش نيز عدالت او را نتوانسته اند که پنهان کنند؟ همان که قاتل خود را هم نخواست به مجازاتي بيش از عدالت محکوم کند؟ همان که مردمان طاقت عدالتش را نداشتند و زورمندان و ثروتمندان و متعصبان ديني دشمنانش بودند؟ همان که سرانجام توسط متعصبان احمق و تحريک ثروتمندان و قدرتمندان به شهادت رسيد؟ همان که بسياري از مردمان ما تا دم مرگ بزرگترين آرزويشان زيارت مزارش است و تا پاي مرگ، عاشقانه دوستش دارند؟ همان که بي ايمان ترين بي ايمان ها نيز ارادت خود را به او به عنوان مظهر عدالت و شرافت نتوانستند از دست بدهند؟ و اينک مي بينم و مي بيني که در اينجا ديگر علي فقط يک امام نيست، فقط يک حاکم ديني نيست، او اسطوره اي است فراتر از تاريخ و حتي دين که براي بسياري از مردم ايران يادآور خوبي و پاکي و عدل است. حالا باورم نمي شود که به سرزمينش آمده باشم و در شهري که در قدم به قدم آن جاي پاي اوست راه بروم. اينجا نجف است، شهر علي و مقر حکومت عدالت. زمين نجف حس غريبي دارد، شهر نجف نيز در چنين حال و هوايي است، شهر که نه، گويي اين خاک و اين زمين سرگذشتي جز تمام سرزمين عراق دارد. وقتي از بغداد به نجف مي آيي، از نقطه اي در حد فاصل اين دو، در جايي از بين النهرين، حال زمين عوض مي شود، گونه اي ديگر مي شود؛ گونه اي متفاوت با ديگر جغرافياي اين سرزمين بي رحم. ضريح چشمهايت همراه با جماعتي ديگر از ايرانيان مي رويم براي زيارت حرم علي ابن ابيطالب. حرم خلوت است. مي نشينم لابلاي جماعتي از ايرانيان و عرب هايي که براي زيارت آمده اند. کسي شروع مي کند به خواندن، دعايي مي خواند، صدايش از خواندن دعا با لحن عرب، آرام آرام به آهنگ تبديل مي شود و بتدريج مي شود نوحه و مويه، ديگر کلمات نيست که شنيده مي شود، مويه اي است که انگار از صدها سال پيش از دل زمين بلند مي شود و در تمام سطح حرم پخش مي شود. اصراري به شنيدن کلمات ندارم، که چه بشود؟ من که براي زيارت نيامده ام، شايد هم براي زيارت آمده ام، براي يک ديدار، ديداري که براي ثوابش نيست. من و ثواب؟ اگر بخواهند به محاسبه ام بکشند آنقدر گناه کرده ام که زيارت هزار خدا هم جوابش را نمي دهد، و تازه! مگر من قصد پاک شدن دارم؟ سر خودت را کلاه نگذار! آمدي ديداري بکني و در معرض او قرار بگيري و در محضر او باشي. به خودم فکر مي کنم و به تمام دفعاتي که به علي[ع] فکر کرده ام و با او نشسته ام و برخاسته ام. به تمام بارهايي که از او چيزي خواسته ام و پاسخم را داده است و يا پاسخم را نداده است. به تمام آن يک ماهي فکر مي کنم که کلمه به کلمه و با دقت امام علي[ع] عبدالفتاح عبدالمقصود را خواندم و لابلاي کلمات شاعرانه آن عرب شعرشناس معرفت دان غرق شدم و به زيباترين شکل چهره علي[ع] را در نوشته او ديدم. به همه آنهايي فکر مي کنم که نام علي در کلمات شان جز به احترام نمي رود. به دوستاني فکر مي کنم که وقتي به آنها گفتم به عراق مي روم و به نجف و کوفه و کربلا، گفتند: تو؟ تو مي خواهي به نجف بروي؟ چنان گفتند انگار که علي و خدايش انگار ملک طلق آنان است. به تمام روزهايي فکر کردم که شبهاي نوزدهم و بيست و يکم ماه رمضان يک بار ديگر داستان شهادت علي را شنيده بودم و تمام ماجرا را براي چندمين بار در ذهنم مرور کرده بودم. بالاخره ما هم که خداي را و علي را به گونه اي ديگر مي فهميم از اين وجود سهمي داريم، خداي را سپاس مي گويم که درباني درگاهش را اين متعصبين بي عقل برعهده ندارند و هرکسي مي تواند که به تنهايي هر چه مي خواهد با خدا بگويد. سري بالا مي کنم، همه چيز درست است. نوري سبز در آسمان است در فاصله اي کوتاه با من که حرم امام علي[ع] را گواهي مي کند. شيطنتي تمام ذهنم را فرامي گيرد، ديديد! من مساله دار مشکوک بي دين آمدم اينجا و شما که سينه چاک مي داديد نيامديد؟ لابد امام خودش خواسته است. علي تنهاست صدايي نرم در ميان جمعيت مي پيچد، چيزي شبيه مويه، چيزي شبيه مرثيه، چيزي شبيه دعا، چيزي مانند نجوا، آدم ها را نگاه مي کنم و شانه هاي شان را که تکان مي خورد، گويي که جز با گريستن راهي براي سخن گفتن وجود ندارد، بعضي آرام تر هستند و خوددارتر و برخي بي خود و رها. نيم ساعتي مي گذرد. نمي فهمم چه مي خوانند و خود نيز نمي دانم که چه مي گويم. دائما به ياد دکتر شريعتي هستم و "علي تنهاست" شريعتي در ذهنم به ياد مي آيد. برمي خيزم، مي خواهم داخل حرم بروم، اما مي ترسم، ترسي غريب. جرات وارد شدن به حرم را ندارم. مي ترسم، مثل بچه کوچکي که اشتباهي بزرگ کرده است و حالا جرات نمي کند جلوي بزرگترش ظاهر بشود. جرات بازگشت به خانه را ندارد. از تنبيه پدرش مي ترسد، نه، از تنبيه نمي ترسد؛ از اين مي ترسد که پدرش دعوا کند، نمي دانم، شايد هم از دعوا نمي ترسد، از بي اعتنايي مي ترسد. دعوا خوب است، نفرتي است نشانه عشق، اما بي اعتنايي چه؟ بي اعتنايي از همه چيز تلخ تر است. نفرت نشانه عشق است، اما بي اعتنايي نشانه رها کردن است. آيا ممکن است علي مرا رها کرده باشد؟ کمي فکر مي کنم. بايد داخل حرم بروم، بايد به خانه برگردم. من که کاري نکردم. برخوردش با من چگونه خواهد بود؟ من مطمئنم که مرا مي شناسد. مطمئنم که به يادم مي آورد و بي اعتنايي نمي کند. مگر او همان نيست که علي است که آلئا ست که جبتر است، همه جا بوده است و همه چيز را مي داند. خودش گفته است، خودش در همان خطبه اش گفت زماني که بر مردم خشم گرفت و خواست که خود را به آنان بشناساند، به مردماني که بي معرفت بودند. حالا مي دانم که او مرا خوب مي شناسد. بالاخره دل به دريا مي زنم. ترجيح مي دهم لحظه اي سنگ شوم تا عمري در ترديد بمانم. کفشها را به کفشدار مي سپارم و وارد مي شوم. زانوانم از ترس مي لرزد. جرات نمي کنم وارد بشوم. مي شود شمشير تيز عدالت را ديد که سخت برنده است، اما پايم که به کف مرمر حرم مي رسد يکباره يخ مي زنم و آرام مي شوم. خودم را گوشه اي مي کشانم و پنهان مي شوم، مي ايستم به نماز، اينطور بهتر است، اينطوري که در نماز مرا ببيند رحمش مي آيد و چيزي نمي گويد. بالاخره سيد هم که هستيم، کلي پارتي داريم، تازه من که ضايع بشوم به ضرر خودش هم تمام مي شود. تا بيايد ثابت کند من سيد تقلبي هستم کلي طول مي کشد. خودم را در نماز غرق مي کنم، حال خوبي دارم، حالي غريب که مي دانم هرگز در زندگي ام تکرار نخواهد شد. خداي شما و خداي ما به فکر آنهايي هستم که خداوند را سالهاست جزو املاک شخصي خودشان ثبت کرده اند. آنها که مشخصات سياسي و اخلاقي خود يا دوستان شان يا حزب و تشکيلات شان را به خدا وصل مي کنند و همان را شرايط ايمان مي دانند. کي از شر اين آدم ها راحت مي شويم؟ به فکر همه بچه خوش تيپ هاي تهران مي افتم که زندگي و شادي شان را دارند و در کنارش روزه شان را مي گيرند و با علي و حسين هم حال شان را مي کنند. به طرف ضريح مي روم و دست به ضريح مي زنم. محکم بغلش مي کنم. حس خوبي دارم. خوب بود. نمي ترسم. آقاي علي[ع] من از شما نمي ترسم. من با شما رفيقم، کلي با شما در اين سالها حال کردم، کلي به نام شما قسم خوردم، حالا آمدم که شما را ببينم، نه مي خواهم از شما استفاده کنم و نه مي خواهم از شما شفا بگيرم و نه مي خواهم کاري کنيد که پولدار شوم. همين، يک قرار ساده داريم که همديگر را ببينيم. شب بيست و يکم مدتها بود که به يادت نبودم. اما دو سه شبي است که دائما دارم به تو فکر مي کنم، به تمام ماجرايي که در اين روزها براي تو پيش آمد و حادثه اي که اتفاق افتاد. ماجراي عجيبي بود. آن سه تن تصميم گرفتند علي را از بين بردارند، هر سه مظاهر قدرت و ثروت عرب بودند، کسي را يافتند که جزو متعصب ترين مردمان بود و جز با نماز و روزه و اطاعات از خداوند روزگارش طي نمي شد، اين عرب متعصب کينه توز که بر عدالت علي خروج کرده بود، تحت تاثير وسوسه هاي زني که تمام وجودش کينه و انتقام بود، همه چيز را براي قرباني کردن عدالت آماده کرد. شمشيري تيز و قلبي پر از کينه و مغزي پراز ناداني، علي با شمشير جهالت و کينه و تعصب کشته شد. داستان بي پايان شهادت علي[ع] گاهي مي شود به اين فکر کنم که چرا اين داستان تمامي ندارد و چرا هر سال شيعيان اين ماجرا را باز مي گويند و مثل همه اين هزار و چهارصد سال به عزاي علي مي نشينند، وقتي دقيق تر فکر مي کنم، تمام سخن اين است که اگر چه شمشير علي را سالها در کف قاتلين متعصب و کينه توزش ديده ايم، اما مگر جز اين است که هر کدام از ما بخش وسيعي از آرمان هاي اخلاقي و عدالت جويانه اش را از علي[ع] گرفته است و بسياري از ما ايرانيان نيکي هاي اخلاقي را در نام و شخصيت علي خلاصه مي کنيم؟ برگرفته از خاطرات سید ابراهیم نبوی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 2:5 توسط علی صمدی
|
|
||
|
|
|
|
دنیای ما در ظاهر و باطن!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 4:52 توسط علی صمدی
|
|
||