تبليغاتX
جوان ایرانی
نگاه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 16:56  توسط علی صمدی  | 

دشتها بی خارند.. گلها پژمرده!! هوا…

هوایی غم انگیز !

دشتی نیست.. خاری نیست.. گلی و افسانه

ای نیست..زندگی تكرار نامردی و نامردی

است.

نان نیست .. عشق نیست.. جانمازی نیست

تا شبهای تارم را بیارایم به بوی عطر

آن لبخند سحر آمیز آن گندم كه روزی در

دشت من خوابید.

ای دریغ… علف هرزه را از همان اول باید

چید.. ولی آن دم كه من خواستم بچینمش

دیر بود… تمام مزرعه پر بود از آن هرزه

درخت پیر!!!

پیر مرد نالان در آن ناامیدی لبخند به

لب دارد.. آخر نان ندارند این

مردمان!!!

دین رفت.. ایمان رفت… عشق رفت.. نماز و

جانماز و خار و گل با هم یكی گشتند!

گندم خوبی و بذر این درخت پیر از ریشه

پوسیده و من و تو مانده ایم و دشت….!

دلها دلسرد.. لبخند مردمان از روی

نامردی است..زندگی بی معنی ..گریه ها…

دروغها….پر شده این سرزمین از ناله

های نیرنگ آمیز من و تو!!

زندگی از انجا شروع شد كه تردید می

كردیم و زندانی، آزادی را انكار می

كرد و ما سعادت را!!!!

در آیینه وقتی خود را می دیدیم.. خود

را نشناختیم.. افسوس !!

آموختیم آنچه نمی بایست

روح همرنگ جسم شد و روزگار همجنس سنگ.

واین را ندانستیم كه دانایی زشت است!

زندگی مصیبتی است.!! و حال فهمیدیم كه

یك روز در پس این روزگار پیچ در پیچ…

خوشبختی گم شد…

سعادت مرد!!!!!

عشق با نامردی و نیرنگ همراه و من و تو

با هم و بی هم شدیم!و این را ندانستیم

كه اگر عشق نباشد، نیرنگ میسوزاند این

دشت را!!

می سوزند درختان این سرزمین آریا!!

و اگر جهانی مانند هیزم خشك بسوزد این

درخت سر سبز و خرم سبز نخواهد ماند..

خواهد سوخت!!

افسوس كه لبها را سكوتی تلخ فرا گرفته

و بر لبان بی مهرمان .. بر چسب سكوت

زدند!!

افسوس كه كسی نیست.. كه صدایم را

بشنود.

كاش ساكت نمانده بودیم و سكوت را آویزه

این لبهای بی مهر نكرده بودیم! كاش می

دانستیم در این سرزمین آریایی هنوز

هستند كسانی كه لبانشان گرم و پر نور

است و دلهاشان از گرسنگی كم نور……

كلبه هاشان سرد و خالی از نان گرم…

كودكانی هستند هنوز كه از درد بی

مادری گریانند…

هستند مردمانی كه از فغان درد نالانندو

پدرانی چشم در راه كسانی كه یكروز بی

مهابا از كنارشان رفتند و دیگر باز

نگشتند.!!…. در آغوش باد پرپر شدند!!

نشانی از آنان نیست.. ولی من و تو با

همیم . ما شرممان باد!!!

ای صد افسوس كه شرم و بی شرمی یكی

گشته است… دینداری و بی دینی فقط حرف

است!!
نا مسلمانان به ز این مسلمانان

شدند….خاك آریا در آغوش باد… پنهان

شده است….ایران باستان كو؟ آریا كو؟…

جوانمردان این بوم و بر كجایند اینك ای

مسلمانان كافر!!!كو؟ كجا رفت پیمان

داریوش اول؟

"خدای بزرگ است اهورا مزدا،كه این

سرزمین را آفرید.. كه مردم را آفرید..

كه شادی را برای مردم آفرید… كه

داریوش را شاه كرد!!!"

شادی كو؟ …… وااااای خدا را گم كرده

ایم!! شادی گم گشته است…. خود در این

سرزمین چه می كنیم و این

مردمان………………….؟! « من عاجزم» رفیقان

امروز و دیروز هم نفس كجا رفتند؟

خانه های قدیمی كو؟ جوانمردی آن

پهلوانان قدیم كجا رفته است؟

من نتوانم باور كردن این را كه انسان..

مرده است!!

دشتها خالی است…

نا جوانمردی زیادی گشنه است…

هنوز می خواهم در این رویا بیاسایم كه

شاید روزی این تقویم سرنوشت ما با هم

ورق خورد!!!

به امید آن روز كه بی گانگی مرده باشد

و همه چیز از ارزش لبریز و سر شارو نان

و گندم فراوان و لبها شاد … و خالی از

نیرنگ نامردی گردد.

اگر من و تو با هم باشیم و با هم بی

ریا باشیم ….به امید انروز… و آرامش….

  برگرفته از وبلاگ عشق داريوش

تقويم سرنوشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 16:48  توسط علی صمدی  | 

چشمت را خوب باز كن........ok 

      اينجا كليك كنيد""" ضرر نمي كنيد""" 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 16:25  توسط علی صمدی  | 

 

بخوان بنام پروردگارت...................................................................................



به قبرستان گذر کردم کم و  بیش               بدیدم  قبر  دولتمند   و   درویش

نه درویش بی کفن در خاک خفته                 نه دولتمند برد از یک کفن بیش

 



همچنان در فکر آن هستم که گفت              پیلبانی  بر   لب   دریای   نیل

زیر   پایت   گر   ندانی   حال    مور               همچو حال توست زیر پای پیل



 

صدها فرشته بوسه بر آن دست مي زنند

                                      كز كار خلق خدا يك گره بسته باز كند



انسان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 16:20  توسط علی صمدی  | 

 

  چشم ها را بايد شست

   جور ديگر بايد ديد

   واژه را بايد شست

   واژه بايد خود باد باشد

   واژه بايد خود باران باشد

   چترها را بايد بست

   زير باران بايد رفت

   فكر را خاطره را زير باران بايد برد

  با همه ي مردم اين شهر زير باران بايد رفت

   دوست را زير باران بايد جست

   زير باران بايد با زن خوابيد

   زير باران با يد خوابيد

  چيز نوشت، حرف زد نيلوفر كاشت

   زندگي تر شدن پي در پي است

   زندگي آب تني در حوضچه ي اكنون است

   رخت ها را بايد بكنيم

   آب در يك قدمي است

چشم ها را بايد شست..........جور ديگر بايد ديد

                                               سهراب سپهری 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 15:53  توسط علی صمدی  | 

      اون وسطيه منم

عليرضا دبير. افشين پيرواني و من 

اينم يه عكس ديگه از خودم (در حال عكاسي هستم توي استاديوم حافظيه شيراز)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 8:31  توسط علی صمدی  | 


و قسم به آسمانی که بهشت در آن اسکان گزيده ...
به ابری که از نامردی زمانه معصومانه می گريد ...
به رنگين کمانی که از رنگهای زندگی سیر است ...
به زمينی که مهد آرامش آدميست ....
به درختی که زنده است و روح دارد ...

آنگاه که آفتاب انسانیت برای همیشه غروب می کند

اين را حتما بخوان تا بداني كه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 16:9  توسط علی صمدی  | 

http://www.irpana.com   "محل کار من‌‌"  

خبرنگار

وقتي خبرنگار مي شوي، تو شغلت را انتخاب نكرده اي. اين حرفه است كه تو را انتخاب مي كند.

از اولين لحظه اي كه نوشتن را مي آموزي، تو را نشان مي كند و وقتي نخستين مطلبت را مي بيني كه منتشر شده ديگر براي هميشه، بله براي هميشه تو را در چنگ خود مي گيرد.

آري نوشتن يك اعتياد است. يك اعتياد شيرين.

مي گويند خبرنگاري آدم را به همه جا مي رساند، درست هم مي گويند خوب فكر كن !

اگر كلمه ي «همه جا» هم مانند «رجل سياسي» در قانون اساسي كشور معني شود. معني جمله بالا هم درست است.

چه پيشنهادهاي كاري خوبي كه نمي گيري، هر كس ديگر جاي تو بود، با سر قبول مي كرد. اما افسوس كه وقتت محدود است. بنابراين فرصت هاي طلايي را چه بسيار كه از دست مي دهي.

بايد گفت، خبرنگاري اقيانوسي است به عمق يك بند انگشت ولي وقتي وارد آن مي شوي اگر شنا بلند نباشي غرق مي شوي. خوب فكر كن! درست نمي گويم.

بنا به ضرورت كاري از هر موضوعي كمي مي داني. چقدر دلت مي خواهد درباره ي موضوعاتي كه از آن مي داني، بيش تر بداني. ولي اين را هم به خوبي مي داني كه شايد تا آخر عمرت وقت پيدا نكني!

اما با همه ي اين ها عاشقي، يك عاشق واقعي، عاشق حرفه ات هستي و قلمت را از جان هم بيش تر دوست داري.

حالا پس از سال ها تو عادت كرده اي بنويسي و به راستي كه گاها چه خوب هم مي نويسي. آنقدر خوب كه اشك خودت را هم روانه مي كني. از همه كس مي نويسي اما كاش كسي قدر تو را مي دانست.

به خوبي به ياد داري آنگاه كه گزارش «فقر در جامعه بيداد مي كند» را نوشتي . يا آنگاه كه مقاله «فاجعه انساني در جامعه اسلامي» را به قلم سپردي و يا آن لحظه كه گزارش تصويري «كودك خياباني، گناهش چيست؟» را روي سايت دادي. آن گاه بود كه اشكت جاري شد. يادت هست؟

گاهي اوقات هم آنقدر مي خندي كه مست و مدهوش مي شوي و حتي نوشت يادت مي رود و زمان بسيار مي خواهد تا دوباره «خودت» شوي.

از «زمان» گفتم. بد نيست بگويم كه هميشه بين تو و زمان مسابقه است. يك مسابقه ي بي پايان. بايد تند بدوي. آن قدر تند كه دهها سوژه ي روز از دستت فرار نكنند.

خبرنگار بايد بي طرف هم باشد. نه چپي باشد نه راستي، نه ميانه رو نه اصولگرا و نه اصلاح طلب، نه اپوزوسيون باشد نه.............................. خلاصه بايد خودش باشد و مانند واكمنش عمل كند و هر چه را كه شنيد به قلم بسپارد و حقيقت را بنويسد. ما هم سعي مي كنيم.

 

قلم به دوش

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 15:5  توسط علی صمدی  | 

 

 




ابتكار، مديركل سازمان حفاظت از محيط زيست

ابتكار در لباس پوشيدن هم ابتكار و نوآوري داشت .(كت و شلوار روشن با چادر تیره)

در بالا تصوير سركار خانم ابتكار را مي بينيد.

وي در طرز پوشيدن لباس هم ابتكار به خرج داده است.

ان شاالله همه ي مسئولين ابتكارهاي سازنده ي خود را عنوان كنند.

ولي خودمونيما مدل باحاليه . شايدم از فردا مد شد و همه استفاده ي بهينه كردند.

                                                          Knitting 

 







+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 14:54  توسط علی صمدی  |