تبليغاتX
جوان ایرانی

 

گزارش

عنوان گزارش:     فقر در جامعه بيداد مي‌كند


 ۸۴/۰۱/۱۶   تاريخ نگارش



 

هزاران سال است كه روزها، ماه‌ها، سال‌ها و قرن‌ها يكي پس از ديگري مي‌آيند و مي‌روند. نوروز سال 1384 هم آمد، اما نوروز امسال با همه ي سال‌ها فرق مي‌كرد. لااقل از ديد من.

در شهر عده‌اي را مي‌بينيم كه گرم عيش و نوش‌اند و بدون هيچ غم و اندوهي زندگي مي‌كنند، خرج مي‌كنند و روزگار نيز به خوبي مي‌گذرانند.

اما اين تنها ظاهر اين شهر است. در حقيقت كوچه پس كوچه‌هاي اين شهر آشوب زده پر از فقر و بدبختي است. پر از آه و ناله؛ پر از رنج و صبر است.

به راستي چرا كسي زاغه نشينان كوچك اين شهر بزرگ را نمي‌بيند. روزگار طوري شده است كه هر كس فقط خود را مي‌بيند و نه خداي خود و نه بندگان خدا را نظاره مي‌كند.

در همين شهر خودمان شيراز كودكاني را مي‌شناسم كه تنها نگاهشان به دستهاي پينه بسته پدر است تا شايد؛ آري شايد تكه‌اي نان، يا ته مانده‌اي غذا از روزگار به آن‌ها برسد.

ما كه نديديم ولي بزرگترا بارها گفتند آن قديم نديم ها عيدها واقعا عيد بود. مي‌گفتند از جسم گرفته تا روح آدم‌ها نو مي‌شد.

اما حالا فقط ظاهر شهر و لباس بعضي افراد آن هم با هزار و يك دردسر رنگ عوض مي‌كند.

گويي نوروز، نوروز نيست.

كاش به جاي نوروز، كهنه روز بود، قديم بود تا در كنار هم صفا و صميميت و عشق را به حقيقت مي‌ديدم و معناي واقعي زندگي را مي‌چشيديم.

عيد امسال خيلي‌ها به سفر رفتند و از ميان اي سيل عظيم مسافران نوروزي خيلي‌ها هم به ديار فرهنگ و هنر، شهر علم و ادب، سراي حافظ و سعدي شيرازي آمدند. اي كاش از ميان اين ميهمانان عزيز نوروزي يك نفر، فقط يك نفر هم سري به جنوب شهر مي‌زد و به جاي بازديد از صدها مكان تفريحي و باستاني از مردمي ديدن مي‌كرد كه با چه سختي‌هايي با غول گراني مي‌جنگند و هر روز پيروزانه به خانه باز مي‌گردند. اي كاش از فقر پايان ناپذير مردم ديدن مي‌كرد چون از هزاران ديدني، ديدني تر است. فقري كه مسئولين اين ديار شعار زده سال‌ها براي ريشه كردن آن انگشت به دهان مانده‌اند.

فقري كه شايد در دل اين شهر ريشه دوانده باشد و هيچ كس آن را نديده باشد.

نمي‌گويم به تفريح و گردش نروند. اما كاش ساعتي هم مي‌آمدند و زني را كه به خاطر پرداخت كرايه عقب مانده چهارديواري‌اش موقع سال تحويل در حال تكدي‌گري است را مي‌ديدند تا شايد از آن ميليون ميليوني كه خرج مي‌كنند كمي هم خمس و زكات واجب را پرداخت نمايند.

نه تنها اين شهر بلكه فقر سالهاست در جاي جاي ايرانمان ريشه دوانده. اما من شيرازيم و فقري را كه هر روز به چشم مي‌بينم را به دست قلمم سپردم.

مگر آن زن هموطن ما نيست؟ مگر او هم ايراني و مسلمان نيست؟ مگر او چند طفل و كودك معصوم ندارد؟ آيا كودكان وي به مادر احتياجي ندارند؟ آيا آن‌ها از مهر و محبت مادرانه و آغوش گرم خانواده سيراند؟ چرا سرگردان و بي كس و در كوچه و برزن به سال نو مي‌كنند. چرا هيچ كس جواب اين چراهاي مرا نمي‌دهد؟

آيا دل‌هاي كوچك آن‌ها نمي‌خواهند ماهي قرمز كوچولويي را داشته باشد تا در تنگ بلور برقصد و سال نو را نويد دهد. نه! شايد چشم‌هاي اين آينده‌سازان فرداي ايران تنها به ديدن فقر عادت كرده باشند و جز فقر و سياهي و رنج مادر چيز ديگري را نبينند.

وقتي پاسخ ستون سوم جدول ماهنامه موفقيت «پول» است با پرسش «حلال مشكلات؟» آن جدول را بايد به اين يتيم كودكان سپرد و نظاره كرد كه با چه مهارتي آن را حل مي‌كنند در حالي كه هنوز رنگ پول و اسكناس را نديده‌اند. پس امروز ديگر خبري از آجيل مشكل گشا نيست وبايد گفت پول مشكل گشا!!!

ناگفته نماند كه آنان ناخاسته از درس و مدرسه و علم و ادب هم عقب مي‌مانند و از شعر و شاعري تها اين بيت معروف را مي دانندكه:

توانا بود هر كه دارا بود           ز ثروت دل پير برنا بود

روزگار هميشه در حال چرخش است،اما چرخ دنده‌هايش آنقدر زنگيده است كه حتي با كوپن اعلام نشده‌اي كه قبل از موعد مقرر دست دلالان كوپن مي‌رسد هم نمي‌توان آن را به طور طبيعي چرخاند. بله آنقدر چرخيده است كه ديگر خيلي‌ها با سيلي هم نمي‌توانند روي خود را سرخ نگه دارند.

به پايين شهر كه مي‌رويم، چهره‌ها همه پريشان است. نه شلوار گِت مي‌پوشند و نه كفش انرژي و نه مي‌دانند ژل و كتيرا چيست. و تا به حال در خواب هم تي‌شرت 30 هزار توماني نپوشيده‌اند.

خودشان هستند و لباس‌هاي دوران كودكي پدر و مادرشان! و يا در بازار شيطان, لباس‌هاي دست دوم و كهنه‌ي بالا شهري‌ها و فرنگي‌ها را مي‌خرند و چه با اشتياق به تن مي‌كنند.

گفته‌اند«گهي پشت بر زين و گه زين بر پشت» ولي نه، در اين شهر كه تا چندي پيش همه داش آكل و لوتي بودند سال‌هاست كه پشت بر زين است و حتي لحظه‌اي هم زين به پشت نرفته.

مگر نه اين كه شيخ بزرگ شهرمان شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي مي‌گويد:

     بني آدم اعضاي يك پيكرند       كه در آفرينش زيك گوهرند

پس كجاست معناي واقعي اين بيت كه هم اكنون زينت بخش سازمان ملل متحد است.

به حقيقت بايد نوشت كه شيراز ديگر آن شهر گل و بلبل نيست!!! شهر دود و آهن است، شهر دروغ و درنگي است. اما نه اين جملات حقيقت ندارد. شيراز ما تا ابد شهر گل و بلبل باقي خواهد ماند.

درست است كه خيلي از گل‌هاي آن پژمردند و بلبل‌ها در هجر گل سوختند. ولي شيراز مردم گُلي دارد. مردم ميهمان نواز و خونگرمي دارد. كه هر كس به اين ديار آمده به خونگرمي بوميان آن پي برده است.

شيراز مردماني دارد كه پدران آنان در آرامستان قديمي شهر سالهاست در آغوش خاك خوابيده‌ان و شايد در خواب آسايش كودكان خود كه حالا هر كدام «بابا» شده‌اند را مي‌بينند. آري درست است در خواب! خدا مي‌داند شايد هم روزي اين خواب تعبير شود.

حال مي‌خواهم از مرام همين مردم كوچه و بازار بنويسم.

مي‌خواهم بنويسم كه در خانه‌هاي اهالي محلات قديم شيراز هنوز قناري وبلبل چه چه مي‌زند و مردمانش صبح با صداي اذان گلدسته‌هاي مسجد بيدار مي‌شوند وبه نماز خدا مي‌ايستند و هنوز به جاي مرغ و خروس سگ و گربه‌ي ملوسٍ چند صد دلاري به خانه نياورده‌اند و به جز آهنگ خوش اذان صداي آواز جنيفرلوپز و مدونا و لوپز را نشنيده‌اند.

بنويسم كه در كوچه پس كوچه‌هاي اين ديار، عشق هنوز زنده است. يكرنگي و يكدلي را مي‌توان لمس كرد و جالب اين است كه در اين ميان فقر بيداد مي‌كند و با تمام قدرتش هنوز نتوانسته است حتي كمي از رنگ چهره‌ي محبت در ميان اين قوم هميشه مظلوم كم كند.

مي‌خواهم بنويسم كه در محله‌ي سنگ سياه شيراز تنور نان هميشه داغ سنگك مش عزيز هنوز روشن است و اهالي اين محل مشتري دائم او هستند.

***

در اين شهر وقتي برف مي‌بارد خوشي‌اش براي از ما بهتران است و بدبختي‌اش براي همين مردم پائين شهر كه سقف‌هاي خانه‌هاشان چه زود بر روي اثباب فقيرانه‌شان ويران مي‌شود و آن ناچيزشان نيز از بين مي‌رود و در سرماي زمستان با تن تب دار يكديگر خودشان را گرم مي‌كنند و زير سقف آسمان دل به وعده‌هاي آينده خوش مي‌كنند و نگاهشان به دستان از ماه بهتران است تا ببينند قطره‌اي از اقيانوس ثروتشان جدا مي‌شود يا نه؟!

عيد هم كه مي‌آيد كودكان اين قشر آسيب پذير جامعه تنها با حسرت از پشت ويترين بوتيك‌ها كفش‌ها و لباس‌هاي نو را نگاه مي‌كنند. در بين اين قوم از سينما و فيلم هم خبري نيست. هر يك روز هر نفر از اينان خود به تنهايي يك فيلم سينمايي است كه اگر به جشنواره‌هاي فرنگ برود هزاران جايزه مي‌گيرد.

در ميان همين افراد تلسم شده كه گويي ميراث دار فقر پدران خود هستند عده‌اي با كار شبانه‌روزي ـ‌ حمالي و كلفتي ـ عده‌اي باخود فروشي و تن فروشي و عده‌اي نيز با بادكنك و آدامس فروشي در پارك‌ها نان حلال در مي‌آورند. اما آن اندك افرادي هم كه از بين همين قشر آسيب پذير ليسانس و دكترا گرفته‌اند، مدركشان را در كوزه مي‌گذارند و آبش را مي‌خورند تا تشنه نمانند چون نه پول دارند و نه پارتي!

عده اي هم از طعم تلخ روزگار مي‌چشند و انواع سختي‌هاي روزگار را مزمز مي‌كنند تا از طعم پيتزا و لازانيا و سالاد ماكاروني و سالاد فصل بالاشهري‌ها عقب نمانند.

شايد هم بعضي‌هاشان مزه‌ي پرتقال كيلويي 2000 تومان را از ديگران سوال مي‌كنند.

راستي ديدم كه مغازه‌هاي دروازه كازرون شيراز نوشته بودند: «گوجه فرنگي كيلويي 1800 تومان!!!» مژده به بچه‌هاي پائين شهر: ديگر از املت هم خبري نيست. فقط تخم مرغ آبپز با نان!

 

اما در اين ميان خوشا به حال معتادان كه از غم دنيا هيچ نمي‌فهمند و تمام فكر و ذكرشان هروئين و مرفين و بنگ است و به دنبال چند گرمي مواد مي‌گردند.

چه خوب است سري هم به مساجد شهرمان بزنيم. مساجدي كه سالهاي اخير درب بعضي از آن‌ها گاها بسته و در آن نماز جماعت برپا نمي‌شود. مساجدي كه مواقعي براي كودكان خياباني فالوده و كيك به ارمغان مي‌آورد آن هم از صدقه‌ي فوت بالاشهري‌ها! فوتي كه هميشه بهانه‌اش پر خوري است! نه سكته مغزي، نه سكته قلبي نه زير ماشين رفتن و له شدن، نه از ساختمان پايين افتادن، نه از شدت فقر خودكشي كردن و نه ... .

آنان در بنز و زانتيا و ماكسيماي 50 ميليوني خود پشت كمربند ايمني و ميان كيسه‌هاي هوا جانشان محفوظ محفوظ است و اين در حالي است كه خيلي ها هر روز دنبال اتوبوس مي‌دوند و يا آنقدر پياده مي‌روند كه حتي كفش ‌هايشان هم خسته مي‌شود! چه برسد به پاهايشان!!!

نمي‌دانم اگر صدها كارگر و بنا نبود چه كسي برج‌هاي 50 طبقه‌ي يك نفر را مي‌ساخت و چه كساني در اين كمبود آب؛ آب استخرهاي اختصاصي همين يك نفر را پر مي‌كردند. باز هم خدا را شكر كه همين يك نفر هست و آب و نان صدها خانوار از ثروت بي‌كران وي سرچشمه مي‌گيرد.

كم كم دارم به ضرب المثل « بعد از هر سياهي، سپيدي است» شك مي‌كنم. چون سپيدي‌ها همه يك طرف شهراند و سياهي‌ها همه سوي ديگر شهر جا خوش كرده‌اند و پشت اين سياهي ها حتي روزنه‌اي هم به سپيدي نمي‌رسد.

كاش لااقل مسئولين به فكر بودند و به جاي افتتاح پروژه‌هاي چند ميليارد توماني يك بخاري چند هزار توماني به خانواده‌اي مي‌دادند تا كودكي مجبور نباشد شب را تا صبح  خود را با «هاي،هاي» دهانش گرم كند. و يا به جاي صادر كردن نفت و گاز به دهها كشور به خانه‌ي اين بينوايان لوله‌اي گاز مي‌كشيدند.

خوب است بگويم عده‌اي هم با خودكشي و خودسوزي خود را راحت مي‌كنند و از اين جهنمشهر خلاص مي‌شوند و به قول بچه‌هاي يتيم كه مي‌گويند: «بابا رفته پيش خدا» پيش خدا مي‌روند. حتما خدا آن‌ها را دوست دارد.

بله خدا همه را دوست دارد. من ، تو ، او همه را دوست دارد. همه را به يك اندازه. ولي نمي‌دانم چه حكمتي بوده كه برخي‌ها بدهكار به خلق الله به دنيا مي‌آيند و بدهكار بزرگ مي‌شوند و بدهكار لبيك مي‌گويند. و بعضي‌ها اصلا معني و مفهوم كلمه‌ي بدهي را نمي‌دانند و فقط بلدند بخورند و بخوابند و ...

آن‌ها كه مشكلي برايشان پيش مي‌آيد هميشه مي‌گويند هر چه خدا خواهد همان مي‌شود و دل هاي خالي‌اشان را با ياد خدا پر مي‌كنند. من هم بيش از اين سرتان را درد نمي‌آورم و مي‌گويم: هر چه خدا خواهد همان مي‌شود.

درست است كه نتوانستم به درستي فاجعه ي انساني را كه پيش رو داريم به قلم بكشم. اما اميدوارم كه مورد پسندتان قرار گرفته باشد.تمام

عليرضا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 18:29  توسط علی صمدی  | 

دنياي ما در يك نگاه

نظر شما درباره ي اين جدال بي پايان چيست؟

آيا دنياي امروز ما را در يك نگاه نشان نمي دهد؟

فكر كن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 17:25  توسط علی صمدی  | 

در حيرتم از مرام اين مردم پست          ايـن طايـفه زنده كـش مرده پرسـت

 تا هست به ذلت ببرندش لب گور          تا مرد به عزت ببرندش سر دست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 16:28  توسط علی صمدی  |